چرا باید در مدرسه کار فرهنگی بکنیم؟
متن تفصیلی پرسش
بسم الله الرحمن الرحیم
چرا ما باید فعالیت فرهنگی در مدرسه داشته باشیم؟ آیا وظیفه ما درس خواندن نیست؟ با درس خوان بودن خیلی بهتر میشود دانش آموزان را جذب کرد.
به نظر من فعالیت زیاد در مدرسه به درس ما ضربه میزند.
صوت پاسخ:
متن پاسخ
بحث اصلا سر مدرسه نیست. بحث سر این است که یه فکری رو شما قبول کردید یا نکردید. یا قبول کردید یا قبول نکردید. وقتی یه فکری رو قبول کردید از اون فکرت باید حمایت کنی. شما مثلا الان قبول کردی دو به علاوه دو می شود چهار. سر کلاس دارن کنفرانس میدن که بچه ها دو به علاوه دو میشه سه. معلم دینی میاد کنفرانس میده، میگه دو به علاوه دو میشه سه. میشینی زور زور نگاهش میکنی؟! حرف نمیزنی؟! مگه قبول نکردی پس چرا حرف نمیزنی؟! وقتی آدم یه اعتقادی رو قبول کرد با استدلال، چرا از تفکری که قبول کردی حمایت نمیکنی؟! همین؟! شما یک چیزی رو قبول کردی، اون چیز انقدر مهمه که دنیا رو زیر و رو می کنه. کی گفته؟! چون تموم بدای دنیا بر علیهشن. تموم مظلومها حرفت رو میخوان. یعنی الان این محمد طاها* که شهید شد توی نیجریه، توی آفریقا راهپیمایی کردن. دیدین؟! تلویزیون نشون داد. بچه کوچیکا، مهدکودکی ها ، دبستانی ها، تو خیابون عکس محمد طاها رو گرفتن دستشون. تو آفریقا! به حمایت این بچه راهپیمایی کردن. ببینید فکرمون چطور تا اونجا میره؟! ما یه فکری داریم. تموم مظلومای دنیا میخوانش . تموم بدای دنیا باهاش بدن. این چه فکریه که آدمای مظلوم، اونا که به دنیال حق ان، بهشون ظلم شده، همه این فکر رومیخوان؟! تمام بدجنس ها باهاش بدن. شما این فکر رو انتخاب کردی. این فکر حمایت نمی خواد؟! باید حمایتش کنی. حالا وقتی میخوای حمایتش کنی، صحبت می کنی، تبلیغ می کنی، سخنران میبری، سخنران میاری، داری حمایتش میکنی، یارگیری میکنی، چون اگه یارگیری نکنی بچه ها رو میبرن. بچه ها رو میبرن به همون جبهه. همین! حالا اگه من بنشینم درس بخونم این کارها رو نکنم. بعد شما می شوید یک آدم درس خون فرض کن بی تفاوت. چی فرقی میکنه من تو آمریکازندگی کنم یا تو ایران؟! بلند میشه میره خارج. اگه تو خارج بهش گفتن ما به تو امکانات میدیم، ایران نرو، میگه باشه! چی اشکالی داره؟! اما چمران، چمران هسته ای پلاسما، او بهش گفتن آزمایشگاه بهت میدیم، نموند، اومد رفت لبنان، رفت شیعیان ـ شیعیان لبنان، حمال های لبنان بودن. لبنان سنی داره، شیعه داره، یهودی داره، دوروزی داره، قاطی پاتیه. اینجا حمالهاش شیعیانش بودن ـ این رفت شیعیان لبنان راسر و سامون داد. بعد امام موسی صدر هم رفت اونجا، اصلا یه تشکیلات راه انداختن، خودشون اومدن. اون موقع سید حسن نصرالله بچه کوچولویی بوده، راهنمایی بوده. ببین چطوری از فکرش حمایت کرد در حالی که دانشمنده؟! پس اگه من درس خوندم و در حالیکه داشتم درس میخوندم دیدم که دارن فکرم رو مسخره میکنن، من هیچ کاری نمیکنم برا فکرم، وقتی هم که بزرگتر شدم راحت فکرم رو میفروشم. اصلا غیرتی نداره. بی تفاوته. راحت مملکتش رو وِل میکنه میره. یکی از فرمانده ها میگفت شیمیایی شده بود. برده بودنش آلمان، می گفت که یکی از دکترهای آلمانی که برای شیمیایی بود رو اورده بودن بالا سرم. حالا یادم نیست این دکتره ایرانی بوده یا نه. من یادم رفت.گفت:« شما برا چی میرید با صدام میجنگید؟» بهش گفتم:« ما به اندازه یه خروس غیرت داشتیم، بهمون حمله کرد، بنشینیم نگاهش کنیم؟!» خب! یه خروس، یکی بیاد سمت مرغ هاش چیکار میکنه؟ یه نوکی! یه کاری! من هیچی؟! حتی جیغ بزنم! یه کاری کنم! هیچ! گفت بهش گفتم:« فقط به اندازه یه خروس غیرت داشتیم، حمله کرد رفتیم دفاع کردیم!» او قانع شد! بحث پیچیده ای هم باهاش نکرد. او قبول کرد. آدم هایی که الان بی تفاوتن، فردا، دکتر میشه بی تفاوته! به من چه پول نده! مملکت خودتونه! خودتونید و آخونداتون! عملت نمی کنم! وکیل میشه تا پول بهش ندی کار نمی کنه. برعکسش رو نگاه کن:
ما تو مسجد یه وکیل داشتیم، این وکیله وکیل پایه یک بود، تو ذهنم اینه، وکیل پایه یک بود. تو دانشگاه شاگرد زرنگ نبود، شاگرد ممتاز بود! بنیان گذار بعضی تشکلات تو دانشگاه بود. این بچه مسجد فاطمیه بود. می دونید چطور بود؟! فلج نبود، مچاله بود! فلج ها همین طور نشسته فلج ان، درسته؟! این اینطور نبود، این کمرش اینجوری بود، این سرش بود و این کمرش. فقط سرش رو تکون میداد و دستهاش. مچاله بود! مچاله! باید عکسش روببینید. بچه ها بغلش میکردن میذاشتنش و میاوردنش. دستش شکسته بود نمیتونستن گچش بگیرن، یه بالشت میذاشتن زیر دستش، دستش جا می رفت، ولش میکردن «تق!» دستش می افتاد. بعد نمیتونست بخوابه، کل شب، کل چند ماه این نشسته بود. خیلی زجر می کشید. این فوت کرد. گردش کردم. فوت کرد. شاعر هم بود. دوستم گفت:« من کله سحر یه تاکسی تلفنی گرفتم، رفتم بهشت آباد برا دفنش. رفتیم برا دفنش. تو مسائل سیاسی مثلا دوم خردادیا حکومت میکردن هیچ کس جرئت نمیکرد حرف بزنه. روزنامه ها همه خفه خون، همه ترسیده بودن، تمام روزنامه ها دستشون بود. خاتمی و اینا. ایشون برعلیه دوم خردادی ها شعر میگفت، شعرهای قرّا(غرّا؟؟)، بعد می رفت مسجد به مسجد سخنرانی می کرد. بغلش میکردن! سخنران رو بغل می کردن میبردنش اونجا شعر می گفت. شعرهاش رو تو روزنامه ها میزدن. بغلش میکردن. ایشون وکیل شد. وکیلی شد که موّکل ها بغلش میکردن، ببین!، میبردنش تو دادگاه، یه روحانی داشتیم مال یه روستایی بود، خیلی اذیت بود، یه بار دیدمش تو حوزه دیدم خیلی قاطی پاتیه، قر و قاطیه و اینها. گفتم:« چی شده؟!» گفت:« تو روستامون اینطوری شده، حق خوری شده، دوازده ساله هی میریم دادگاه. اینا واردن نمیدونم چیکار میکنن کار گره می خوره. تو نگاه پولی هم نداریم که بریم وکیل بگیریم.» گفتم:« من یه وکیل می شناسم برو باهاش صحبت کن.» کی؟ همین آقایی که دارم میگم. ساسان مهران فر. بعد ایشون رفتن و با هم دوست شدن و... . من دیگه یادم رفت. گفت:« رفتیم. قبول کرد. بغلش می کردم. میاوردمش تو دادگاه. این قاضیه و دادستان و اینا نمیدونم یه ماده قانونی داشت و اینها. من چون تا حالا نرفتم نمیدونم. من نمیدانم این از کجای جیبش یه ماده قانونی تبصره در میاورد می گفت:« طبق ماده فلان حقوقی مطلب اینطوری نیست، اینطوریه!» این قاضی و دادستان بهتشون زده بود!» گفت:« حق یه روستا رو بعد یازده سال گرفته بود! بغلش میکردیم میبردیمش.»
ببین چفدر فرق میکنه درس خون بی تفاوت و درس خون با تفاوت. فوت کردو دوستم گفت ماشین گرفتیم رفتیم بهشت آباد. گفت:« نشستیم همینطور پیش غسال خونه تا مردم بیان. با تاریکی رفتیم. این راننده گفت :«حاج آقا ببخشید چرا کلّه سحر اومدی؟» گفتم:« یه دوستی داشتم فوت کرده.» گفت:« آخه! خدا رحمتش کنه. چطوری بوده؟» گفتم:« این دوستم خدا رحمتش کنه خیلی آدم متدین، دانشجو، فلج بود، مچاله بود.» گفت:« وکیل نبود؟» گفتم:« چرا! چرا! وکیل بود.» گفت:« این شکلی نبود؟ این شکلی نبود؟ إإإإ! من میشناسمش!» گفتم:« از کجا می شناسیش؟» گفت:« یه بار رفتم دادگاه یه مشکلی داشتم پیچیده. رفتم گفتم چیکار بکنیم، دیدم دفتر وکلا بود رفتم پیش وکیله، گفت:« صد و پنجاه میلیون تومن بریز.» ـ پرونده اش سنگین بود، دیگه وکالتش هم درصد داره، خیلی زیاد بود. ـ من که نداشتم. نمیدونستم چیکار کنم. رفتم به روابط عمومی گفتم من نمیدونم چیکار کنم؟ گفت:« اون پسره هست اونجا رو ویلچر نشسته! ـ تو ویلچر مچاله! نه مثل یه فلج. ـ اینم وکیله.» گفتم:« این اصلا بهش نمیاد وکیل باشه.» گفت:« چرا وکیله، بر پیشش.» رفتم پیشش. گفت:« پرونده ات رو بده.» گفتم:« چشم. چقدر باید بهتون بدم؟» گفت:« برا چی بهم بدی؟! برادرمی، کمکی میخوای، میخوام کمکت کنم.»گفتم:« عذر میخوام. من رفتم راهنمایی خواستم! راهنمایی! گفت:« پول رو واریز کن تا بهت بگم چیکار باید بکنی!» راهنماییم کرد. بعد بهت گفتم:« چقدر بهت بدم؟» گفتی:« برا چی بهم بدی؟! برادرم بودی! یه چیزی بهم گفتی من هم کمکت کردم! تموم شد رفت!»»
این فرق یه آدم متدین درس خونه با یه آدم در خون که فقط نماز میخونه. یعنی هر کی رفت خارج لامذهبه؟! بی تفاوته. کشتن، بردن. بابا به ما چی ربطی داره. راستی انتگراله چی میشه؟؟ اینطوری میشیدو یهویی میخواید شقُّ القمر کنید تو سی سالگی؟! نباید همین الان تمرین کنید؟! اگر یک کسی دروغ گفت، دروغ گفت، دروغ گفت، اون موقع میخواد جلوش رو بگیره؟! بچه اش رو گرفتن چادر سرش نیمکنه، چادر سرش نمی کنه، وقتی بالغ شد به زور چادر به سرش میکنه؟! نمی تونه چادر به سرش کنه! نماز نمی خونه، نمی خونه تا هیجده سالگی. نمیتونی دیگه نماز خونش کنی. همین الان باید اینو تمرین کنید. آدمی که سر کلاس همه چی جلوش انجام میدن ککش نمیگزه، وقتی بزرک شد ککش می گزه؟! میگه به ما چه ما سر پیازیم یا ته پیاز؟ بابا زندگیت رو کن. میره اداره اختلاس هم میکنه. به من چه؟! حوصله دردسر داری؟ همه که اینطوری نمیشن. اونایی که زمان دبیرستانشن اهل فعالیت بودن، مسائل اخلاقیش رو مربیشون تذکر میده، قهر نمی کنه. بعد این آدم رو میخوای بشه سی ساله چهل ساله بعد گوش کنه؟! صد سال سیاه گوش نمی کنه. وقتی جوون بود نمیومد سوال کنه معلومه که وقتی بزرگ شد نمیشه بهش حرف بزنی. همین الان باید اینا رو تمرین کنی. بزرگ شدید نمیتونید اینا رو انجام بدید. همین الان شما باید جلوی ترستون رو بگیرید. الان میترسید به این یه چیزی بگید . الان خودتون رو بیاندازید تو آب ترستان بره. بعد راحت میشی. یه دانشجویی بود. می گفت :«من نمیتونم امر به معروف کنم، می ترسم!» این نمیتونست بره بحث کنه بره گفت و گو کنه. این آدم یه طوری شده بود می رفت تو جلسه مخالفین. یعنی همه مخالف! پاش رو میذاشت رو پاش! با تک تک اینا با لبخند بحث میکرد! اگه این کارها رو الان انجام نده بعد نمیتونه دیگه اینکار ها رو انجام بده. پس ما درسخونی بشیم با تفاوت یا بی تفاوت؟! اگه میخواید بی تفاوت نباشید، همین الان باید این شکلی شکل بگیرید. پس از فکری که قبول کردی چرا حمایت نمی کنی؟!