چرا با اینکه میدانیم گناه بد است، باز هم سراغ آن میرویم؟

متن تفصیلی پرسش

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا با اینکه میدانیم گناه بد است، باز هم سراغ آن میرویم؟ چیکار کنم سمت گناه نروم؟ میدانم ضربه ای که در زندگی خوردم به خاطر همین گناه است.

صوت پاسخ:
متن پاسخ خُب خوشم میاد دیگه . خوشم میاد ، میرم سمتِ گناه . آدم از چیزی که خوشش میاد ، میره سمتش . مزّه ی گناه رفته زیرِ زبونش . وقتی مزّه ی گناه رفت زیرِ زبونش ، دیگه نمی ره مزّه هایِ دیگه رو آزمایش کنه . دیگه همینجور تا آخر همین آب لجن رو می خوره . الان ما اگر آبِ اهواز باشه ، بعد بریم یه شهری آبِش خوب باشه ، وقتی بر می گردیم اهواز ، می گیم اَاَاَه بویِ لجن می ده . چرا قبلاً این رو متوجّه نشدی ؟ چون عادت کرده بودم بهِش . وقتی کسی با آبِ کثیفه ، همیشه هم می خوره ، عادت می کنه دیگه . دیگه خوشش هم میاد ، آبِ ، تشنمه خُب . امّا اگر یه مدّتی آبِ زلال خورد ، دیگه بدِش میاد . ما یه فامیلی داشتیم ، سیگاری . یعنی نمی دونه این چه طور سیگار بکشه . این سیگار رو روشن می کرد ، سیگارِ بعدی رو با سیگارِ قبلی روشن می کرد ، همینطور متّصل . شب هم بلند می شد ، به جایِ نمازِ شب سیگار می کشید . سیگار پُشتِ سیگار هااا . سیگار پُشتِ سیگار . خیلی سیگار می کشید . از 13 سالگی سیگار می کشید تا 70 ، 80 سالگی . یکی از حضّار : 80 سال عمر کرد ؟! تقریباً . خیلی سیگاری بود . ایشون چشمِش رو عمل کرد . غیرتی رو نگاه کنید . چشمش رو عمل کرد ، بعد برایِ خریدِ سیگار باید یه مسافتِ زیادی رو می رفت که سیگار می خرید . از اون طرف هم دکتر ها بهش گفته بودن سیگار برایِ چشم هات ضرر داره ، سُرفه می کنی ، به چشم هات ضربه می زنه . بعد گفت این چه ضایعه ایه من خودم رو ذلیل کردم برایِ یه سیگار ؟! گفت دیگه تصمیم گرفت که دیگه سیگار نکشه . سیزده سالگی تا هفتاد ، هشتاد سالگی . کُلّاً دیگه سیگار نکشید . نه اینکه تخمه بخوره هااا ، نه اینکه سیگار رو نصف بکنه هااا . نه نه نه ، کُلّاً دیگه گفت سیگار نمی کشم . کُلّاً دیگه سیگار نکشید مطلقا . اگر یه کسی جفتِش سیگار می کشید ، از بویِ سیگار حالِش بد می شد . خیلی چیزِ عجیبی ، تصمیمِ عجیبی ، من مثلِش دیگه ندیدم . قدرتِ تصمیم رو نگاه کن . طرف یه سال به یه چیزی عادت می کنه ، دیگه اصلاً نمی تونم ، اصلاً اصلاً . من نمی تونم خوابم رو کم بکنم . اصلاً محاله . حالا یه سال بود ، پس چی بود یعنی ؟ محاله ! یه خورده اینطوری کن ، یه خورده اونطوری کن ، اخلاقت ، رفتارت ، خوابت ، خنده ات ، گریه ات . نه نه ، اصلاً نمی شه . از سیزده سالگی تا هفتاد هشتاد سالگی . به غیرتِش بر خورد ، غیرتی شد ، زورِش اومد اینطوری خودش رو ذلیلِ سیگار بکنه . احساس کرد ذلّته . تصمیم گرفت دیگه سیگار نکشه ، تمام . و از بویِ سیگار دیگه بدِش می اومد . اون کسی که مزّه ی گناه اومده زیرِ زبونش ، اگر به خودِش اجازه می داد مزّه ی یه چیزِ دیگه می رفت زیرِ زبونِش ، بعد دیگه بدِش می اومد از این . اون آدم هایی که شهید شدند ، قبلِش لُختی بودند ، مزّه ی گناه که زیرِ زبونش رفته بود . بعدش چه چیزی ، چه مزّه ای رفت زیرِ زبونش که می چربید ؟ آزمایش کنید . آزمایشش که اشکال نداره . حُرّ ، حُرِّ آزاد . آزمایش کنیم ، یه چیزی یا یه کیفی کردند ، از اون کیفه بهتر می چسبه بهشون . اون هم کیف داره دیگه ، قطعاً یه کیفی داره . بی کیف که آدم نمی ره یه کاری انجام بده . من این رو قبلاً برایِ شما عرض کرده ام ، حالا نمی دونم برایِ شما بود یا جلساتِ دوست هایِ دیگه . فکر کنم همین جلسه ، جلساتِ اوّلش بود . یه کسی تویِ یکی از مساجد بود ، این یواش یواش از اون مسجده رفت . این مو هاش رو می گذاشت فَشَن ، اینطوری . بعد این بچّه هایِ گروهِش می رفتند مو هاش رو اینجوری خراب می کردند . این اعصابش خورد شده بود . بعدش هم قهر کرد رفت . خیلی با مربّیش هم دوست بود هااا . ولی یواش یواش دیگه ... دوست هایِ بیرون پیدا کرده بود ، اون دوست ها یواش یواش ذائقه اش رو عوض کرده بودن . دیگه همه بدن ، همه بدن . دیگه همه زشتن . نگاه کن چه طور راه می ره ، ببین چه طور نگاهم کرد . دیگه همه اش همینطوری می شه هااا . آدم اینطوری می شه . با اینکه مربّی اش رو دوست داشت ، یواش یواش از اون مسجدشون رفت . رفت که رفت . بعد از یکی دو سال ، نمی دونم چند سال ، اون مربّی اش برام تعریف کرد ، من هم می شناختمش اون طرف رو هااا . ولی دیگه من ندیدمش . مربّیش برام تعریف می کرد . می گفت که نمی دونم بعد از یک سال ، دو سال ... احتمال می دم یکی ، دو سال ، بیشتر نشد . گفت رفتم نابود شدم . گفت تویِ مدرسه همه کار با من می کنند . دقّت می فرمایید ؟ این هم بدش نمی اومد هااا . از یه مو شروع شد هااا . مو حروم نیست هااا ، اشکالی نداره هااا . رابطه ها رو قطع کرد ، دوستی ها رو قطع کرد ، نوعِ دوستی هاش عوض شد . یواش یواش از خوب ها بدِش میاد . از بد ها خوشش میاد . اینطور میشه آدم دیگه . می گفت تا اینجا اشکالی نداشت هااا ، تا اینجا هیچ عیبی نداشت هااا ، که هر کاری می کردند . اشکال از اینجا شروع شد ... یه کسی از همین قلدر هایِ مدرسه گفت فلان . گفت من کار دارم ، نمی رسم ، یه تایمِ دیگه بیا ، نوبتِ دیگه ای بگیر ، الان وقت نداریم . بی خود ، باید قبول کنی . گفت که نمی خوام ، کار دارم ، نمی تونم ، هر روز هر روز که نمی شه ، یه روز درمیون لااقلّ . نوبتی گفتن ، دکتری گفتن . گفت باید قبول کنی . حالا که می گی ، نمی خوام . آبروت رو می بریم . گفت به زور من رو می خواستن به گناه بندازن ، حالا این هم که براش مهم نبود هااا . زورِش اومد . چی رو می خوام براتون مثال بزنم ؟ مزّه ی گناه می ره زیرِ زبونِ آدم ، چیزِ دیگه رو نمی ره آزمایش بکنه . نه نمی شه ، اصلاً وجود نداره چیزِ دیگه . این چون زورِش اومد ، خدا یه چیزی براش باز کرد . اومد پیشِ مربّیِ قدیمیش ، گفت آقایِ فلانی ، چون قبولش داشت ، قبول داشت که اینها خیلی دلسوز اند ، اینها رفیقِ نیمه راه نیستند . گفت آقایِ فلانی من چه کار کنم ؟ آبروم دستِ اینهاست . راحت الان می تونند تویِ فضایِ مجازی پخشش کنند ، پهن بکنند ماجرا رو تویِ مدرسه ، دیگه آبرویِ نسل اندر نسلم رفته . چه کار بکنم ؟ خودمم پشیمون شدم ، اینطور بی آبرو شدم . هر کسی هر کاری می تونه با من بکنه . هیچ بازدارندگی ای من ندارم . هیچ آبرو و شخصیّتی من ندارم . دیگه رفته بود تویِ فکر دیگه . اذیّت شده بود دیگه . خیلی بهِش فشار اومده بود . گفت نمی دونم چی کار بکنم . این مربّی بهش گفت تو محکم وایسا ، هم ما کمکت می کنیم ، پشتتیم . هم بدون عزّت رو خدا بهت می ده . گفت قبوله این حرف ها و اینها ، امّا من الان نمی تونم ، چی کار بکنم ؟ حالا عزّت رو خدا می ده درکِش نمی کنم چی داری می گی ، مخالف نیستم هااا . گفت برو به امام رضا بگو ، برو به امام رضا بگو . گفت باشه ، رفت به امام رضا بگه . امام رضا رو می دونه . خودش گفت هااا . گفت رفتم بالایِ پشتِ بوم ، رو کردم به امام رضا ، و جیغ زدم . گفتم به دادم برس ، آبروم داره می ره . برگردم دیگه ولِت نمی کنم . می گفت خیلی گریه کردم . رفتیم مدرسه ، محکم ایستادم ، اونها هم ازم ترسیدند ، ولم کردند رفتند . مسجد هم گفته بود ما پشتتیم هااا . بعد چی شد ؟ امام رضا بُردِش . امام رضا بُردِش کُلّاً . نمی خوام بگم کجا بردِش . بُردِش کُلّاً . بغلش کرد ، بُردِش . اصلاً عوض شد . شد یه کسِ دیگه ای . نمی خوام بگم چه کسی شد . این ارتباط ... اون وقت این وره چه مزّه ای داشت که بر اون مزّه چربید ؟ چرا میریم سمتِ گناه ؟ چون مزّه داره . چه کار کنیم ؟ یه مزّه ای وجود داره ، از این خوش مزّه تر . امتحانِش کن . مزّه ی توبه . مزّه ی پشیمونی . مزّه ی ارتباطِ با امام رضا . یه مزّه ایه ، امتحانِش کن . امتحان شده ، شهید هایِ لختی همه ی این ها رو ول کردند . زندگی نامه ی بعضی هاشون اومده بیرون کتابِش رو بخونید . خُب چی کار کنم حالا ؟ حالا شما پس نمی خوای بری ، من نمی خوام برم . ناراحتی ؟ آره . پس چرا گریه نمی کنی ؟ چرا به خدا نمی گی من نمی تونم . همین نمی تونم رو به زبونت بگو . مرحوم آیت الله مشکینی رحمت الله علیه ، به روحش هم یه صلواتی ختم بفرمایید . حضّار : اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم ایشون می فرمود که چند وقت به چند وقت ، هفته ای یک بار ، دو هفته ای یک بار ، در روز برید خلوت کنید ، کسی نفهمه ، دو رکعت نماز بخونید ، بعد از نماز سجده بکنید ، تویِ سجده گناهت رو به زبونت بگو . بگو خدا اینجا گیر کردم . قطعاً کمک می شی . خُب میشه بریم به خدا بگیم ، خدا من کم آوردم که . میشه که از این حرف ها بزنیم . با خدا دوست می شه آدم . من گفتم به شما یه کسی رفت پیشِ آیت الله بهجت ؟ اون کس رو اگر اسم بیارم شما می شناسید . او برایِ من می گفت . اکثراً تون می شناسید ، اگر اسم بیارم می شناسید . گفت رفتم پیشِ آیت الله بهجت ، آقایِ بهجت تا دمِ در معمولاً می ایستاد ، بعد بر می گشت ، خداحافظی می کرد ، می رفت ، در رو می بست . گفت به من گفت بیا تو ، بیا تو ، بیا تو . گفت رفتم تویِ خونه در رو بست . گفتم آقا یه نصیحتی به من بکن . گفت می خوای یه چیزی بهت بگم که اگر اشتباه کردی حضرتِ معصومه باهات دعوا بکنه ؟ یعنی اینطور روحاً رابطه برقرار بکنی . که بگن چرا این کار رو کردی ؟ خجالت بکشه آدم ، برگرده . گفتم آره آقا . پس می شه ارتباط برقرار کرد . خُب فکر کنم دیگه نمی رسیم سوالِ بعدی . ببخشید ، صحبتِ اوّلم خیلی طول کشید . صلِّ علی محمّد و آلِ محمّد .
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.