رابطه ما با خانواده ای که مخالف فعالیت در مسجد و مدرسه هستند، چگونه باشد؟

متن تفصیلی پرسش

بسم الله الرحمن الرحیم

رابطه ما با خانواده ای که مخالف فعالیت در مسجد و مدرسه هستند، چگونه باشد؟

صوت پاسخ:
متن پاسخ مواردِشون با هم فرق می کنند . بعضی هاشون مخالف اند ، مثلاً اشکالِ سیاسی دارن ، می گن چرا مملکت این طوریه ؟ چرا وضعِ اقتصاد اینجوریه ؟ چرا بازار اینطوریه ؟ پدرِ مردم رو در آوردند ، هر روز یه ... اینطور ، یه بار قُر قُرو اند . حالتِ قُر قُرو دارند و اشکالِ اینجور دارند . این حالا حالتِ عمیقی نیست . امّا یه بار نه ، مبنایی دارند و اصلاً طرفدارِ یک گروهکی اند و با یک گروهکی ارتباط دارند و یکم عمیق تره . در حدِّ یه آدمِ قُر قُرو نیست . در حدِّ یه ارتباطِ سازمانی ، تشکیلاتی ، فلان ، اینها یه خورده عمیق تر می شه . بعضی موقع ها از این هم بالاتر می شه ، اصلاً خودِش می شه رئیسِ منحرفین . رفت پیشِ اگر اشتباه نکنم امام هادی ، پدرِش خلیفه است ، گُفت بکُشَمِش ؟ به اهلِ بیت جسارت می کند ... گفت می تونی بکُشیش . چون به اهلِ بیت جسارت می کرد . امّا کُشتیش عُمرِت کوتاه می شه . کافرِ هااا . بکُشیش عُمرِت کوتاه می شه . گُفت اشکال نداره ، به اهلِ بیت جسارت می کنه ... کُشتِش . شش ماه بعد مُرد . میره بهشت هااا . امّا باباش چه کاره بود ؟ خلیفه بود ، مالِ بنی العبّاس بود ، ضدِّ اهلِ بیت بود . خُب حالا اگر این که ... پس خیلی فرق می کنه با هم دیگه . شاه کلیدِ همه اش اینه که شما احترام بگذارید به پدر و مادر . احترامِ بر پدر و مادر ، لذا أَعُوذُ بِاللّٰهِ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ اَلرَّجِيمِ  وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً  ، قید نزده این والدینِش کافر اند ، مسلمون اند ، هیچ قیدی نداره . به والدینتون احسان بکنید ، بهِشون احترام بکنید . لذا این داستانِ کتابِ سه دقیقه تا قیامت هست مالِ انتشاراتِ ابراهیم هادی چاپ کرده ، خیلی کتابِ جالبیه . می گه وقتی که رفتم اونجا بعد خیلی گیر افتادم ، بعد اونجا بهم گفتند تو برات حج نوشته اند . من ! من تویِ این سنّم حج نرفته ام . گفت یادته پدرت یا مادرت رو با مهربونی نگاه کردی ؟ نگاهِ مهربانانه ، حج برات نوشتند . قصّه نیست هااا ، طرف موجود ، زنده است . پاسدارِ مالِ اصفهانه . گفته اسمم رو نمی خوام بگم . همه هم می شناسن ، قصّه اش رو هم همه می دونند ، قلبِش ایستاده ، مُرده . بعد از اینکه قلبِش به کار اُفتاده ، مطالبی رو گفته که همه قبول کردند راسته . مثلاً گفته تویِ اتاقِ اون وری این اتّفاق افتاده . خُب دیگه همه تویِ اتاقِ اون وری بودند . گذشته رو گفته ، آینده رو گفته ، می گفت من گذشته و آینده رو تویِ یه آن می دیدم . چون من محدودیّتِ مادّی دیگه نداشتم ، گذشته رو می دیدم ، آینده رو هم می دیدیم . می دونستم کی ها بعداً می خوان بمیرن . می دونستم اونهایی که مُردن کِی مردن و چی شد سرشون . کتابِ سه دقیقه در قیامت ، مالِ انتشاراتِ ابراهیم هادی . اونجا می گه که من به پدرم یا مادرم نگاهِ مهربانانه کردم . احسانِ به والدین شاه کلیدِ همه ی اینهاست . بعضی از اینها در اثرِ احترامات ممکنه افکارِشون عوض بشه . مثلاً می بینه من مسجدی هستم و خیلی بد اخلاق ، کُلّا از مسجدی ها بدِش میاد . حالا مسجدی این شکلی نبود هااا ، من اینجوری بودم هااا . می بینه من حزب اللهی هستم به اصطلاح ولی خیلی بد دهنم ، حرفِ زشت می زنه ، کارِ بد می کنه ، با لگد می زنه تویِ در ، فلان ، چیز هایِ اینطوری ، خُب بَدِش میاد . امّا یه بار نه ، عزیزم ، قربونم ، چشم ، دست می بوسه ، صورت می بوسه ، خیلی فرق می کنه . خیلی فرق می کنه کیا با پدر مادرشون چه جوری اند . عینِ اینها برایِ خودشون پیش میاد . من این رو یه بار گفتم ، چون خودم این رو دیدم براتون بگم . من رفتم یه جایی تبلیغ ، بعد اونجایی که رفتم دعوتم کردند خونه ی یه کسی . خونه ی یه کسی رفتیم ، ناهاری بود ، شامی بود رفتیم ، بعد خدمتِ شما عرض بکنم که یه پیرِمردی بود امّا سرِ حال ، چند تا بُزِ مفصّل هم داشت . این بعد گله کرد ، گفت یه بچّه دارم خیلی من رو اذیّت می کنه . گفت اینها مثلاً تویِ ماهشهر اند ، آبادن اند ، فلان . گفت رفته ام خونه شون ، رام نداده تویِ خونه ! پشتِ در ... رفتم خونه ی همسایه . اصلاً رام نداده تویِ خونه . مردِ همسایه دیده من آدمِ مُسنِ ، رام نمی ده . گفت بفرما خونه ، ازم پذیرایی کرد ، یه چایی چیزی خوردم ، برگشتم اومدم شهرمون . گفت اینطور باهام عمل می کنه . گفت خیلی اذیّتم حاج آقا ، نمی دونم چی کارِش بکنم . بعد یادم نیست چی بهِش گفتم . رفت چایی بیاره . همین که از اتاق رفت بیرون ، اینهایی که دورِ من بودن غیبتِش رو کردند . من هم خُب چی می دونستم که چی می خوان بگن . گفتن حاج آقا با بابایِ خودش همین کار رو کرد . گفت باباش رو می گذاشت رویِ زمین ، رویِ سینه اش می نشست با مُشت می زد تویِ صورتِ باباش . اونهایی که نشسته بودند این رو می گفتن . گفتن عینِ اسن بلا سرِ خودش اومد . قطعیه ، کسی که با پدر و مادرش ، مسلمون و کافر اگر ایضاء بکنه سرِ خودِش دقیقاً تویِ دنیا میاد . غیر از آخرته هااا ، همین جا ، آخرتی نداره هااا ، همینجا . اصلاً کافری اند ، تویِ آمریکا دو تا کافر ، پدر و مادرش رو اذیّت بکنه سرِ خودش در میاد ، اصلاً کاری نداره ، این از اون چیز هاست که به آخرت نمی اُفته . حالا اگر پدر و مادر مسلمون بودند ، مؤمن بودند ، شیعه بودند دیگه واویلا . حتماً سرِ خودش میاد ، شک نکنید . انگار اینکه بگی خدا نیست ، اینطوریه . حتماً سرِ خودش میاد . مگر اینکه توبه بکنه ، مگه اینکه بره دلِشون رو به دست بیاره . پس باید به پدر و مادر احسان کرد . در اثرِ احسان بسیاری از افکارِ اینها عوض می شه و تغییر می کنند . مهربونیِ بچّه ... با مهربونی خیلی حرف ها رو می تونه بزنه . بعضی مواقع می بینه اگر خودش بزنه دعوا می شه ، یه کسِ دیگه رو می گه تو بیا با بابام حرف بزن ، تو بیا با مامانم حرف بزن . میشه دیگه . همینطوری با اینها ارتباط برقرار می کنی ، لازم نیست هِی کَل کَل بکنی باهاشون . خُب این یکی . معنایِ حرفِ من این نیست که اگر پدر و مادر یه کارِ بدی از من خواستند من حرفشون رو گوش کنم . می گن نماز نخون ، من حرفشون رو گوش نمی کنم . می گن که تبعیّتِ از رهبر نکن ، من حرفشون رو گوش نمی کنم . یه راهپیماییِ واجبی مطرح شده رهبر گفته بیایید تویِ راهپیمایی ، مثلاً رهبری امری کرده . به واجبی شده ، یه چیزِ واجبی شده ، می گه نکن ، من گوش نمی کنم . می گه برایِ چی روزه می گیری ؟ روزه یِ واجبِ ماهِ مبارکِ . می گه نگیر . حرفشون رو گوش نمی کنم ، اینها واجب اند ، امّا معناش این نیست که داد و بی داد بکنم . حرفشون رو گوش نمی کنم ، کارِ خودم رو می کنم . لازم نیست که داد و بی داد بکنم . اگر یه چیزی واجب بود ، من به واجبِ شرعیم عمل می کنم ، اونها هم مخالف اند فرض کن ، امّا لازم نیست ، ملازمه نداره بی ادبی بکنم . من کارِ خودم رو می کنم ، احترامشون رو می زارم . حالا دیگه مجبورم ، چی کار بکنم ، یه چیزِ اینطوری ، با کُرنِش ، با آرامش . خیلی مهمّه . وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ . ببین قرآن چه تعبیرِ عجیبی به کار برده ، چه قدر عجیب . مرغ ها وقتی جوجه پیدا می کنند ، جوجه ها میرن رویِ کلّه اش ، می رن رویِ کمرِش ، همینطور جوجه ها باهاش بازی می کنند . بعد بال هاش رو پُف می کنه مُرغه بال هاش رو پُف می کنه ، پهن می شه ، هی جوجه ها میرن زیرِ پاش ، قِل می خورن ، در میرن ، دورِش می چرخند . می گه جلویِ پدر و مادرت بال هات رو باز کن ، یعنی خضوع کن ، بیا پایین . ببین چه طور مرغه برایِ جوجه ها خضوع می کنه ، از سر و کلّه اش پایین می رن ، برایِ پدر و مادرت وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ  بکن . بال هات رو پهن کن ، خضوع کن . هووی ، چیه ؟!! چه قدر فاصله ، چه قدر فاصله ؟!! لذا اگر اونها منحرف بودند ، مثلاً نماز نمی خونه ... من آدم می شناسم ، آدمِ مذهبی ، مواردی رو سراغ دارم ، روحانی ، باباش منحرف بود ! زد تویِ گوشش ، عمّامه اش پهن شد وسطِ خیابون ! باباش منحرف بود . این در اثرِ اخلاق باباش رو تائب کرد ، باباش عوض شد . نماز نمی خوندند ، فلان نبودند ، همه شون خوب شدند ، نمازخون شدند ، عوض شدند . میشه این کار رو کرد . خُب اگر اجازه بدهید وقتمون هم تمام شد . خدا کمک بکنه همینطور پیروِ مقامِ معظّمِ رهبری باشیم إن شاء الله و یه سربازِ خوبی باشیم براشون ، حرف هاشون رو خوب دقّت کنیم و با صداقت حرف هاشون رو خوب عمل کنیم ، صلواتی ختم کنید .
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.