چه کار کنیم وقتی وارد مدرسه میشویم، تحت تاثیر جو قرار نگیریم؟
متن تفصیلی پرسش
بسم الله الرحمن الرحیم
چطور در مدرسه تحت تأثیر جو بد قرار نگیریم و حتی بتوانیم تأثیر بگذاریم و جریان ساز باشیم؟
صوت پاسخ:
متن پاسخ
ما سال اولمان که طلبه شدیم ـ دیپلم را که گرفتیم رفتیم طلبه شدیم ـ شخصی با ما بود که خیلی سنّش از من کمتر بود اما خیلی بدن سفت و محکمی داشت. فامیلش «باغم پور» بود. یکی از بچه های عرب مسیر وِیس**، نرسیده به وِیس بود. خیلی پسر عجیبی بود. ایشان برای عملیات بدر به جبهه می روند. از لحاظ سنی چند دانه ریش در صورتش داشت. خیلی در جبهه رشادت به خرج داد. شهید شد. فرماندهان تعریف می کردند که در عملیات بدر یک جایی خط ما داشت شکسته می شد. گردان ما ترسید و همه خوابیدند. هلیکوپترها می آمدند راکت میردند. این پسر، ابالفضل کوچک، بلند شد، بدون ترس آر پی چی زد سمت هلیکوپتر! به هلیکوپتر برخورد نکرد اما تعادل خودش را از دست داد، راکت بعدی را زد برخورد کرد. با این حرکتی که او انجام داد کل گردان جان گرفت شروع کردند به حرکت و پیشروی کردن.
همان موقع که شهید شد یک نفر از دوستان طلبه ما خوابش را دید. گفت که خواب دیدم که این شهید می رود می جنگد و تیرش تمام میشود. تمام که شد آمد در حجره تیر می برد و دوباره می رود میجنگد. دوباره تیرش تمام می شود ، دوباره می آید در حجره تیر می برد. یعنی ذائقه مهماتش حوزه علمیه است. شما ذائقه مهماتتان مسجد است. باید در مسجد خوب ذخیره کرده باشد تا وقتی که رفتید بیرون با دشمنان غیبی بجنگید. این دشمنان غیبی کی است؟ شما فیلم حضرت سلیمان(ع) را دیدید؟! این جنّ ها می رفتند در بدن آدم ها. فی الواقع دشمن من این جنّ است. این هم کلاسی من را تحت تأثیر قرار داده است و من با هم کلاسی ام دعوا ندارم بلکه با این جنّ دعوا دارم. من با آمریکا، اسرائیل، فرانسه ـ که دارد مردمش را می کشد ـ دعوا دارم. اینها با یک ابزار فضای مجازی بر آنها تأثیر می گذارند و اینها ضعیف اند، زود تأثیر میگیرند و جِنّی می شوند!!
خب! من با این دعوا ندارم با اون دعوا دارم. اما تو تن این رفته. با اون که نامرئیه بجنگ تا دوستمو نجات بدم. کو اسلحت؟ از تو مسجد. اونایی که تو مسجد، قوی، صحبتها میکنن، کتاب میخونن، مبارزه با گناه میکنن، با چشمش درگیر شده، کتاب خونده، کلاس رفته، منبر گوش کرده، گریه کرده، توبه کرده، این قدرت داره. این میتونه بره تیر بزنه. اما وقتی این کار رو نکرده، تا دیدش بهش میگه:« هه! حزب الهی! حزب الهی!» میگه:« إإإإ! راست میگه! من نمیخوام حزب الهی باشم» یقه اش رو باز میکنه. یهو حزب الهی نشه! یقه اش رو باز میکنه. دوتا تیکه که به او میزنه، این قدرت مقاومت در مقابل تیکه رو نداره. زود پهن میشه زمین. با یه مسخره. پیغمبرها رو مسخره نکردن؟! صد و بیست و چهار هزار پیغمبر رو مسخره کردن. اصلا پیغمبری نمونده که مسخره اش نکردن! اگه مسخرتون کردن یعنی پیغمبرید. یک کاری کنید مسخرتون کنن! یعنی معلومه دارید حرف خوبی می زنید. یک کاری کنید مسخرتون کنن! اگر سازمان بین الملل بودی مسخرت نمی کنن، وقتی اومدی حرفهای ارزشی رو زدی « إ إ إ! نگاه کن! آخوند شده! یقه ات هم ببند اینطور!» هر وقت حرف های آرمانی زدی اونا مسخرت می کنن. حرفهای سازمان بین الملل زدی کاری به کارت ندارن! وقتی دیدی کاری به کارت ندارن بدون سازمان بین الملل شدی! یک کاری کنید مسخرتون کنن، وقتی مسخرتون کردن یعنی دارید درست صحبت می کنید. این طرف نباید یه قدرت داشته باشه مقابله کنه؟!
چطور تاثیر بگذاریم؟! چطور تاثیر نگیریم؟! از مسجد. جیب هاتون رو پر کنید. چطور جیب هامون رو پر کنیم؟! تو مجلس امام حسین(ع) گریه می کنیم. جیب هامون پر میشه. ازشون کمک بخواه. از حضرت ابالفضل(ع) کمک میخوام! از امام حسین(ع) کمک میخوام! خب ! کمکم می کنن! چطور سگ و گاو و... را کمک می کنن ما را کمک نمیکنن؟!
من این را قبلا عرض کردم خدمتتون. حضرت آیت الله حائری شیرازی، امام جمعه سابق شیراز، استان فارس، رحمت خدا رفته به روحش هم یه صلوات بفرستید. دوست من محافظ ایشون بود. دوست من یکی از بچه های مسجد اینجا بود. خودش برای من تعریف می کرد. می گفت که ما رفتیم که بریم حرم امام رضا(ع). بعد می گفت از تو کوچه پس کوچه ها پیاده رفتیم. بعد رفتیم اونجا، سر راه یکدفعه دیدیم یه سگی نشسته. گفتم تو خودت دیدی؟ گفت من خودم دیدم. ـ الان هم تو شیراز زندگی می کنه. تو زندان کار می کنه. ـ اون می گفت که سگه رو دیدیم همین طوری نشسته. به سمت حرم و گنبد و داره نگاه میکنه. ما هم هیچ، خواستیم بریم حرم. ـ زمانی هم بود که ترورها زیاد بود ـ گفت آیت الله حائری رو بردیم حرم و یه زیارتی کردن، یه یه ساعت، دو ساعت، و برگشتیم. دیدیم إ این سگه هنوز نشسته. جلب توجهمون کرد. آقای حائری گفت « نرید! وایسید.» ما هم یک گوشه خیابون، تو تاریکی، همینطور ایستادیم. ـ اگر کسی زندگی نامه آقای حائری رو بخونه حالات اینطوری زیاد داره ـ آقای حائری رفت گوشه خیابون تو تاریکی ایستاد این سگه رو نگاه کرد، این سگه قصه اش چیه؟! گفت یه مدتی همینطور ایستادیم. دیدم یه مردی بدو بدو بدو اومد این سگه رو برداشت بُردش! یکی از محافظا، نه خودش یکی دیگه، رو فرستادگفت بدو بدو برو دنبالش ببنین چشه؟؟ مرده رو گفتیم:« چت بود؟ جریان این سگه چی بود؟ و...» دوستم در ادامه گفت سگه گریه میکرد! مرده گفت:« واقعتش من یه باغی بزرگ دارم. این سگه نگهبان باغه بود. پیر شد منم انداختمش بیرون. به درد من نمیخورد. دیگه نمیتونست کاری کنه. من همین الان یکم پیش سر صندلی نشسته بودم خوابم برد. تو خواب امام رضا(ع) رو دیدم از دستم ناراحت بود. گفتم آقا، چرا از دستم ناراحتی؟! گفت:«حالا یه عمری اومده نگهبانی خونه و باغت داده، حالا که پیر شده انداختیش بیرون؟!» گفتم:« چکار کنم؟ نمیدانم کجاست؟» گفت تو عالم خواب امام رضا(ع) بهم گفت اونجاس. این آدرس رو امام رضا(ع) بهم داد. من اومدم دیدم نشسته.»»
سگه رو بهش توجه می کنن اون وقت ما، بهمون توجه نمیکنه. ما از سگ کمتریم؟! این روراستی میخواد. {رَبِّ أدخِلنی مَدخَلَ صِدق} آد روراستها رو دستشون رو می گیرم. آدم بدجنس ها و خورده شیشه دارها رو نه! اینطور نیستم. کَلَکَن. صاف نیست. شهیدا صاف بودن. از آخر مجلس شهدا را چیدند. به نظرم میاد اگه شما تو مسجد، ارتباطتون با مربی، کتاب، سوال جوابها، اخلاق، سیاست، اعتقاد، دوست شدن با بچه مسجدیا ـ خود این سرمایست ـ با این روحیه وقتی میرید تو مدرسه و شروع کنید به فعالیت کردن، نه اینکه کاری نکید، قطعا اثر نمی گیرید و قطعا اثر می گذارید.