خدا را قبول داریم اما چگونه او را درک کنیم؟

متن تفصیلی پرسش

بسم الله الرحمن الرحیم

ما با برهان میدانیم خدا هست اما بر درک او خیلی تاثیر ندارد. حال باید چه کار کنیم؟

صوت پاسخ:
متن پاسخ این رو قبلا هم دوستان سوال کرده بودند. قبلا تو یه مناسبت دیگه. یه مشکلیه واقعا! کتاب میخنیم اثر رو دلمون نمیذاره. برهان خدا میخونیم ولی خدا رو حس نمی کنیم. خدا میگه من همه جا هستم اما من انگار اصلا خدایی وجود نداره. گفته همه چی دست منه، انگار خدا پیش من فقیره. انگار صدام رو نمیشنوه، کَرّه. پیش من اینجوریه. کره صدا من رو نمی شنوه. زور نداره خدای من اینجوریه. خدای من زور نداره. اما خدای آدم مخلصا زور داره. همه کار میتونه بکنه. خدای ما زور نداره. کتاب میخونیم تو کتاب گفته خدای ما بی نهایته. بی نهایت یعنی چه؟ یعنی کجا هست کجا نیست؟ کجا هست؟ شاگرد ها اینجا. اینجا هم هست دیگه، یعنی خارج از منه یا تو منه؟! یعنی منم توشم. منم توشم. بی نهایته دیگه. خب یعنی چه؟ شما فرض کنید یه کره بی نهایت. جایی هست که توش نباشه؟! اصلا کره هست؟! وقتی بی نهایت باشه کره نیست دیگه. شکل نداره که. همه جا هست. خدا اینجوریه. ولی من حسش نمیکنم. نمی تونم بهش توکل کنم که ازش کمک بخوام. زور نداره. میترسم. اون میگه من باهاتم. میگم دیدیم اومدیم و نبود. اومدیم این دوستی که تو کلاس مسخره می کنه شاید زورش از خدا بیشتر بود. حالا کی به کیه؟! اومدیم یهو کارش گرفت. بعد چی کار کنیم ما حالا؟! خدای من اینجوریه. چرا اینجوریم؟! اون موقع که دارم در مورد خدا چیز میخونم. وقتی میخونم صاف نمیخونم. وقتی آدم صاف بخونه، مثلا نگاه کنید مثل یه کافری که مسلمون میشه. اون کافری که مسلمون میشه صاف میخونه. لذا اینها: آقای آقاتهرانی، آقا مرتضی آقا تهرانی. ایشون می گفت که ما موقعی که آمریکا بودیم ـ تو سفرهای قبلیش می گفت نه الان، قدیم، ده پونزده بیست سال قبل ـ یه خانمی اومد فرانسوی و مسلمون شد. وقتی مسلمون شد خب دیگه آشنا شد، مطالعه میکرد. گفت میخوام مسلمون شم، گفتیم ما قبول نمیکنیم. اون اصرار میکرد. ـ ببین! چطور مسلمون میشن؟! ـ من مسلون بشم ما قبول نمیکردیم میگفتیم نه هنوز برو کتاب بخون. کتاب شیعه در اسلام رو برو بخون. ـ همه این کتابایی که دارم میگم رو خونده ها ـ شیعه در اسلام و چندتا از این کتابها گفتیم و ایشون رفت خوند و گفت من آمادم حاضرم کنفرانس بدم! گفتیم نه! این یکی رو بخون. این کتاب رو بخون. همینطور ما سنگ جلوش می انداختیم تا این خوب، راست راستی قبول کنه. نه جوّی و تبلیغی. میگفت اگه نذاری من شهادتین رو بگم، فردا میام تو جلسه عمومی شهادتین میگم جلوی همه. این زنه مسیحیه. بی حجاب هم هست دیگه، مسیحیه دیگه. قبول کردیم و ـ اگه اشتباه نکنم ـ میلاد حضرت علی(ع) یا عید غدیر بود، میاد و شهادتین میگه تو جلسه و مشرف میشه به اسلام و شیعه میشه و بعد محجب میشه. تا فهمید ـ نگاه کنید چقدر سریعه! ببین خدا رو چه قدر قبول داره! نگاه کنید تا آخرش رو تازه مسلمون شده ها!  ـ روسری ای میذاشت. بعد مادرو پدرش مطلع شدن. اونا می گفتن شما باید روسری ات رو در بیاری. اولا تو با چه اجازه ای رفتی مسلمون شدی. بعد ناراحت بودن که این کارا چیه؟! ـ به زبون خودمون! ـ این اُمُل بازیا چیه؟! ـ حزب الهی شدی؟! إ إ إ! حزب الهی شدم پس یه تنبکی بزنم تا بفهمن که حزب الهی نیستم. عادی میشم دیگه! من باید بین المللی باشم دیگه! ـ محکم ایستاد! بعد اونا اصرارش میکردن اون قبول نمیکرد. یه بار پدر مادرش اومدن اونجا، تو یه اتاق رو به رو ما کتکش میزدن. روسری اش رو می کشیدن تا این بی حجاب بشه. بعد ما تماس گرفتیم با حضرت آیت الله مظاهری. گفتیم ایشون در خطره، حجاب داره، برای حجاب در خطره، ممکنه یه بلایی سرش بیارن. گفتن:« حطرش جانیه؟ ـ خطرش ممکنه جانی نباشه. مثلا دیوونن زدن زخمیش کردن ـ اگه خطرش جانیه میتونه بی حجاب بشه.» گفت رفتیم بهش گفتیم:« تو میتونی بی حجاب بشی چرا اینقدر مقاومت میکنی.» گفت:« اگه من کشته بشم شهیدم؟!» گفتیم:« آره» گفت:« پس من می ایستم تا شهید بشم.» چند روزه مسلمون شده؟! روراستی رو ببین! با تمام وجود حرفهاش رو قبول کرده. یعنی استدلال که اومد تو ذهنش رفت تو قلبش. من استدلال میاد تو ذهنم اما نمیره تو قلبم. این صدقه؟! این روراستیه؟! خرده شیشه دارم. این کار رو با من میکنه. منطقی ها! فهمیدم [آدم] مرده، مرده، اما میترسم! مردست. مثال میزنم تا محسوس بشه. غسّال، کسی که غسل میده، مرده رو مثل لاشه پرت میکنه این ور و  پرتش میکنه اون ور. مطمئنه مرده مردست. اگه تونستی شب برو بهشت آباد، یکی پِخِت کنه! یکی از پشت سر بیاد یه چیز سفید هم بذاره رو سرش، بیافته دنبالت! چیکار میکنی؟ پا به فرار! اومدن! ( خنده حضار) واقعی ها! قدیما یکی گفته بود جنّ نیست ـ معروفه، قدیمیا تعریف میکنن ـ یکی اومد گفت جنّ نیست. گفتن اگه ارست میگی برو تو قبرستون، قبرستونا قدیم، سر فلان قبر یه میخ بزن و بیا، که من بدونم تو رفتی، من فردا صبح میرم ببینم میخ رو زدی یا نه؟امشب برو میخ رو بزن. گفت:« باشه! من قبول ندارم! جنّ و مِنّ چیه؟» رفت میخ رو زد، بلند شد بره، دید یکی لباسش رو گرفته! هی میکشه! میکشه! از ترس مرد! صبح اومدن دیدن خشک شده، مرده. میخ رو زده رو لباس خودش! ـ خنده حضارـ وقتی خواسته بلند شه گیر کرده این گفته جنِّه من رو گرفته! مرد! صبح اومدن دیدن تو قبرستون مرده! شهید معماری. یکی از شهدای اهواز. شهید معماری یا معماریان. بچه های مسجد آیت الله جزائری. این شبا، شبای جنگ، میرفتن قبرستون، و تو قبرستون دعا میخوندن، گریه میکردن. یه وضعیتی داشتن بچه های زمان جنگ، حالات خاصی داشتن.حالا دیکه براتون توضیح نمیدم. دوتا از بچه ها میرن اذیتش کنن. یه گارچه سفید میذارن رو سرشون، بعد این که از در میرفته نماز شبش رو بخونه ـ نماز شبش رو اونجا میخونده! تنهایی ـ نمازش تموم میشه بیاد از در بیرون، اینا از پشت یه دیوار میان میگن:« هوووو!» گفت:« برید! برید! برید! بیکارید؟!» ـ اصلا نمیدونست کیه ها! ـ یعنی جنّه پارچه میذاره سرش؟! هیچ! عین خیالش! خیلی وقتی باور کردن یهچیزی رو محکم باور کردن. من برا دوستان مثال میزنم. یه سگ وقتی میخواد به شما حمله کنه روستائیا میگن وقتی تو بنشینی سگه دیگه بهت حمله نمیکنه. کی جرئت داره بنشینه! پا به فرار! فرار می کنی میگیرتت! اینطوری! سگا اینطوری ان. اگه بدوی میره بگیرتت. ام اگه  ایستادی نمیگیرتت. اما اگه راست میگی. وایسا. نمیتونی وایسی! کی جرئت میکنه وایسه! اگه ایستادی وِلت میکنه اگه فرار کردی میگیرتت! باید بایستی سر جات. اینطور جرئتی میخواد! این میشه باور. یه آدمایی هستن وقتی یه چیزی رو خوندن منطقی بود، سوال، جواب، شبهه حل شد، تمام شد حل شد! تمام زندگی اش رو باهاش حل میکنه. من هزار تا کتاب ، هزار تا منبر، هزار تا سخنرانی. صاف نیست! هنوز صاف نیست! صاف نیست!
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.