عده ای با هر اتفاقی موضع شان تغییر میکنند، باید با آنها چگونه تعامل کنیم؟
متن تفصیلی پرسش
بسم الله الرحمن الرحیم
عده ای با هر اتفاقی موضع شان تغییر میکنند، باید با آنها چگونه تعامل کنیم؟
صوت پاسخ:
متن پاسخ
ببینید اِ اونها آزاد نیستن، آزاد نیستن فکر کنند کلماتم رو دقت کنید یه آدمایی فکر می کنند اما مخالِفَنا فکر می کنن ، من باشون بحث می کنم تا قانع بِشَن اگه لجباز نباشه استدلال (می کنیم)یه افرادی اسییر اند نمیتونه فکر کنه الان اسیر دوست دختره نمی تونه فکر کنه اسیر موسیقیه اصلا نمی تونه فکر کنه چرا ما می ریم جهاد میکنیم جهاد هست مبارزه می کنیم آدم حمله می کنیم ما نمی خواهیم بریم جهاد کنیم تا کسی مسلمون بشه ما میخواهیم جهاد کنیم افراد آزاد بشَن حالا بشین فکر کن به هر چی رسیدی رسیدی خُ آزاد شِه آزاد نیستند اسیر موسیقیه(با حالت کشش و کمی خنده) کسی که اسیر موسیقیه که نمی تونه فکر کنه این اسیر اینه که مدل لباسش چیه خو نمی تونه فکر کنه اصلا یه تو خُ شلوارت رو از کجا خریدی ....همش ازین حرفا همش همین حرفاست اَصاً وقت نداره فکر کنه یه آدمِ علکیییِه.
کلِ شخصیتش هیکلشه اگه هیکلش به هم خورد؟ هیچ با خود کشی کنه دیگه هیکلم به هم خورد صورتم خورد تو چیزی تموم صاف شد دیگه میگن اگه طرف تصادف کرد با جایی (خنده) خراب میشه صورتش دیگه درسته؟ دیگه باید خود کشی کنه به درد نمی خوره یه کسی برام یه دانشجویی یه نامه داده بود می خواست خودکشی کنه بِم نامه داده بودند بم گفته بودند تو رو خدا کمکش کن میخواد خودش رو بکشه نامش چار صفحه بود خیلی هم طولانی بود بعد میخواست خود کشی کنه دلیشم این بود که من زشتم دلیلشم این بود که من زشتم بعد اِ تحویلیم نمی گیرن فلان چی مفصل بود بعد رفته بود تو عدل الهی و خدا و پیر و پیغمبر تا تهش دیگه خراب شده بود همه چی از قیافش...(معلوم بود)
بعد گفتمش خُ تو نه با یه آدمایی می گردی من جوابشُ دادم مفصل چار پنج صفحه ، گفتم نه تو با یه آدمایی می گردی این چیزا براشون اصلن لذا اگه تو قیافه نداشته باشی باید خودتُ بکشی بعد مَثال زدم براش من دکتر میشناسم این دکتر یا یک نفره یا دونفر در ایران اینا متخصص یک عملی اَن از عمل های سخت صورت یک نفر یا دونفر در ایرانن(وسط صحبت به نظر کسی می آید و حاج آقا چیزی می گوید یکی بسه چندتاش تقسیم می کنن) بعد یک نفرِ یا دو نفر در ایران اونم دستاش ناقص الخلقَس این جوری عمل می کنه ( با دست نشان دادند) دقت می فرمایید؟ اما این یک عملی می کنه یا یکی هست یا دوتا تو کلِ ایران همه بِش نیاز دارَن اگه شما یه بسکتبالیستِ درجه یک بودی فوتبالیستِ نه فوتبالیستا کجاشون خشکله؟ فوتبالیست کشوراهَ.... اونم چِطُ جَمِشون کردن(خنده حضار) کجاش اصاً خشکله؟ اما نه فوتبالیسته اَاَ یه عکس باش بگیریم
اگه یه فوتبالیست درجه یک بودی چی کار قیافت دارند با یه آدمایی می گردی اونا قیافه براشون اصله و لذا مسخرت می کنن تحویلت نمی گیرن فلان میشه اگه تو رفتی تو عالم دانشمندی علمت خیلی رفت بالا همه بهت محتاجن همه خودشونو لوس می کنن برات تو خیلی فوتبالت خوب شد تو دکتره خیلی قویی شدی چی کار قیافش داری ( حضار :چی کار کنیم برای این؟) آزادشون کنید چطور آزادشون کنی حالا اینجوری مثالی برا آزاد کردن یه دوستی داشتیم تو دانشگاه چطور آزاد می کنی می گفت ما یه مراسمی گذاشتیم برا شهدا همه چی خراب شد می خواستیم تندیس بدیم مثلا خراب شد میخواستیم سخنران بیاریم خراب شد همه چی خراب شد گفت منم رفتم توی نماز خونه شروع کردم گریه کردن رفتم گریه کردم گفتم خدایا من بدم به خاطر شهدا گفت خودم و حذف کردم منیت خودم و له کردم ولی گفت من خودم و حذف کردم گفتم خدا حالا من بدم برا مردم برا این بچه ها برنامه شهدایی روشون اثر داره خود شهدا و برکت شهدا به حرمت شهدا چی چی همینطوری صحبت کردم گفتم خدا گف حالا گریه مفصل صورتم و پاک کردم اومدم بیرون یه کسی گفت راستی یه خیری پیدا شده گفت تا اومد بیرونا بلا فاصله بعد گفت که یه خیری پیدا شده من پولا مثلا تندیسا رو می تونم بدم سخنرانه گفته میام جور خراب شد اون یکی گفته همه چی حالا سخنران سخنرانه اومد اومد سخنرانی کرد توی دانشگاه فلان نمی خوام اسمش رو بگم دانشگاه آزاد ولش کن هه(خنده) دانشگاه آزاد اومد سخنرانی کرد گفت با موی بلند اومدند سر جلسه نشستند استاد و شاگرد اون رفیق من تعریف می کرد می گفت وقتی میر فتن بیرون چشما خون هی می گفتند خدا خیرتون بده این جلسه رو گذاشتید خدا خیرتون بده این جلسه رو گذاشتید همین مو بلنده ها آزاد می شه شما می رید اینا رو آزاد می کنید بعد حالا بشینه فکر کنه اصا نمی تونه فکر کنه گیر کرده با دوست دخترش گیر کرده تو موسقی گیر کرده تو لاف زدن یه کسی بره نجاتش بده حالا بشین فکر کن به هر چی رسیدی قبوله هر چی رسیدی قبوله اگه یه کسی معتاد شده گناه کبیره بکنه چطور می خواد بره اصا نمی تونه فکر بکنه معتاد گناه کبیرس نمیتونه فکر کنه الان به من نامه میدن میخواد بمیره از ناراحتی خو وقتی آزاد شد دیگه راحت میشه یه فرمانده یه رزمنده اول باید آزاد شما باید یه کار بکنید اینا بچه ها تو مدرسه آزاد بشن اونا که بحث گفتگو اند گفتگو اونا که اسیرند اصا نمی تونه فکر کنه تمام وقتش تو موهاشه تمامه وقتش تو لباسشه تمام وقتش تو لافه اصا وقت نداره اصا نمی تونه آزاد نیست ما میخوایم اینا رو آزادشون کنیم آزاد که شد بعد می شینه فکر می کنه کاری شما واسطه خیر می شی برا آزادی اینا چطور آزادشون کنی سخنرانی بیاری میتونه بحث کنه جایی ببریشون یه چیزی ببینه عوض می شه یه فیلمی براشون بذاری عوض میشه کتابی بش بدی فلان همیطور چرا وقتی ابراهیم هادی رو بچه ها می خونن زیر و رو می شن آزاد میشن از خودشون از خودشون آزاد می شن آزاد که شد یه فکری می کنه (حضار : دستتون درد نکنه حاج آقا اصا اینا این قدر اسیرند وقت این کار ها رو هم نمی کنند) بله قبول دارم بعضی هاشون اینجوریند نمیشه حتی این حرفا هم براشون بزنی من میتونم یه سخنران بیارم سخنران نه عمومی صحبت می کنه میتونه این کار و بکنه اما اگه شما سخنران نیاری اون پای هیچ سخنرانی نمی ره من می رفتم مدرسه تیز هوشان می رفتم اونجا سخنرانی می کردم هفته ایی یک جلسه بعد من به دوستا گفتم چند باربه دوستا گفتم یه چار نفر بودند با من قهر بودند از محصلا از آدم علکی پلکی هاظاهرشون همین علکی پلکی ها بچه های خوبی بودن اما ظاهرشون اینطوری بود مثلا شما چطور میشینید به ستون می شینید صاف اینا همه به ستون نماز جماعت می شستند من بلند می شدم سخنرانی می کردم اینا آخر صف می نشستند پشتشون رو می کردند به من نه که نگاه بکنندگوش ندن نه نه نه اصا پشتشون رو می کرند رسما منم با همونا حرف میزدم درسته اینا نگاه می کردم اما داشتم با اونا حرف می زدم اینا یه چند جلسه که حرف می زدم اونم میومد مجبور بودند بشینند یعنی معلما مدرسه همه رو از کلاسا می آورد بیرون میشوندن اونجا من نماز جماعت برقرار می شد من یه ده دقیقه نه یه رب بیست دقیقه ده دقیقه من ده دقیقه صحبت می کردم هفته ایی یک جلسه نه هفته ایی دو جلسه هفته ایی یک جلسه ده دقیقه ده دقیقه ده دقیقه اینا بام دوست شدن همونایی که پشتشون رو بم کرده بودند یه بارم گفتم اینجا فکر کنم یه بار گفتم اینجا بعد گفتند که حاج آقا ما بات یه کاری داریم گفتم باشه گفت کجایی گفتم من میام مسجد فاطمیه بعد بیایید اونجا مال قدیم بعد اینا اومدن دم مسجد یه لباسای عجیب غریبی پوشیده بوده بودند الله اکبر ندیده بودم اینطوری اصا عمدا این کار و کردند میخواستند عکس العمل منو ببینند نه لباس معمولیا نمی دونم چی بود یه لباس خیلی عجیب غریبی پوشیده بودند تو چش می زد بعد اینا اومدن گفتن که می خوایم باتون صحبت کنیم گفتمشون حالا میل خودتون میخواید بریم توی مسجد یا بریم توی پارک کیف کرد گفتمش می خوای بری(با خنده) توی پارک خوب رفتیم توی پارک رفتیم توی پارک سر نیمکت ها نشستیم و گفتن بله ما چندتا بحث داریم و بحث عدل الهی و جبر و .
گفتم ببین سوالاته علکی تو سوالاتت این نیست تو سوالت رقصه تو دوست دختر سوال داری(کشیدن شبیه آه هههه) تو اَ کجا می دونی دست کرد باور کن دست کرد توی جیبش یه کاغذ کوچولو در آورد همینایی که گفتم نوشته بود علکی دو تا سوال علکی لافی سوال کردند جبر و اختیار همینطور علکی پلکی دو تا سوال علکی پرسید (با خنده) گفتم گفت شروع کردیم بحث کردن همینا که گیر کرده بود دوست دختر و ... فلان صحبت کردیم اینا با ما شدن رفیق برو بیا برو بیا پس یه ذره یه ذره این اتفاق می افته ممکنه خودش نره توی مسجدی شرکت کنه اما شما مسجد و ببر اونجا مسجد و که بردی اونجا او صحبت می کنه دیگه بعد باید بدونی هم کی و ببری نه همینطوری هم ببرینا خوب اینا بعد با ما رابطه برقرار کردند موهاش رو می ذاشت بلند وقتی می اومد پیش من می ذاشتش تو سبد(خنده) به احترام من می کردش تو سبد وقتی من می رفت افشونش می کرد (خنده ) دانشجو بودا دانشجوی یکی از دانشگاههای استان مال استان ما هم نبود مال یکی از استان های دیگه از اون استان می اومد بم سر می زد و می رفت این دوست دختر داشت گفت نمی تونم ولش کنم گیر افتادم با هم دیگه صحبت صحبت صحبت صحبت همونی که پشت به من می کردا قیافشم می کرد اون ورا این با دوسته ولش کرد گفت راحت شدم خودش به من گفت گفت راحت شدم من بش گفتم چه کار بکنا راحت بشیا گفت گیر افتادم نمی تونم می خوام بگم بعضی موقعا شما می تونید ازین کارا بکنید کارای دیگه ایی هم هست اما ممکنه شرایط شما نتونید این کارا رو بکنید اما نهایتا آروم حسن و حسین و به هم وصل کن نمی تونید شما خودت یه چیزی بگی مسخرتون می کنه تیکه بتون می زنه برو ببینم یه مشت اخوند اومدن اینجا ادم ببرید اونجا ادمایی واردند میتونن صحبت بکنن عوض میشه فیلم براشون پخش بکنید فیلم خو نشستند نگاه می کنند دیگه تاثیر گذاره اینا خیلی موثره اینا مسابقه می ذارید یه کتاب مسابقه می ذارید جایزه می دید( و چی می خوام بگم) خو می برتش خیلی ازین کارا می شه انجام داد خیلی زیاد(حضار : حاج آقا ببخشید الان میخوایم بحث کنیم) اما اول خودتون باید بشید این قدمه اوله همون نکاتی که اول عرض کردم اول خودتون باید قانع بشید خودتون که قانع شدید خودتون می تونید فکر کنید یه راهکار پیدا می کنید یعنی دلتاش منفیه هیچ راهکاری پیدا نمی شه حتما یه چیزی در میاد دیگه یه چیزی توش پیدا می کنید(حضار حاج آقا به نظرم توی قضیه بنزین هم همین حالت پیش اومد که یه گاردی علیه ما شد چون مثلا بعد از دو روز که سخنرانی ها صحبت های آقا شنیده بودیم تا یه حدی خودمون می تونیم درسا بخونیم می ریم اما جوی که علیه ماست بچه ها نمی آیند بحث کنند یعنی خیلی یواش یواش) با بچه ها گارد نگیرید می دونید با بچه ها گارد نگیرید بچه ها بد جنس نیستند خیلی پمپاژ حرف های بد میشنوند وقتی ببینید آدما از زیبا خوششون میاد از زشت بدشون میاد اونا ما رو زشت می کنند تو چشمشون خو بدشون میاد اگر قشنگ شدیم خوششون میاد(حضار: حاج آقا ما گارد نگیریم یعنی چطور گارد نگیریم ؟)یعنی دعوایی باشون حرف نزنیم فکر نکنه با آمریکا داری حرف می زنی اون آمریکا نیست آقا میگه داعش دشمن ما نیست داعش داااااعش داعش نکبت
داعش می گه دشمن ما نیست بعد این بچه سر کلاس دشمن ماست ؟ بچه خوبیه گول خورده اگر احساس دشمنی کردید طرز حرف زدناتون خاص می شه بعد نمی تونید باش حرف بزنید (حضار :حاج آقا مثلا ما دوازدهما یه مشکلی که داریم بعضا مدرسه نمی آند به خاطر) مسجدم نمی آند (خنده) مدرسه که هیچ (حضار : بعد مثلا الان تو ایام امتحانات) وقت بکنند نمازم بخونند خیلیه (خنده) یک دوستی داشتیم می گفت که ما رفتیم دانشگاه بعد تو دانشگاه که رفتیم گفتیم وا اصا نه به نمازمون می رسیم به درسمون نمی رسیم اصا چه با بکنیم؟رفته بود به مربیش گفته بودنه به نماز می رسیم نه به درس می رسیم چرا این طوری شدیم ما؟ گفت می دونید چرا اون موقع که ما دبیرستان بودیم شما هم بودیدیادتونه ما فعالیت می کردیم یادتونه ما انجمن بسیج داشتیم سخنرانی تابلو چی یادواره ازون طرف علم می شدیم دیگه بچه حزب اللهی ها باید درس بعد بهانه ازمون میگرفتند عابرومون رو می بردند مجبور بودیم درس هم بخونیم کسی بهانه هم ازمونم نگیره بهمون فشار اومد کار خونه هم باید بکنیم یا نباید بکنیم پ پسر بزرگ کردم برای چی ازین حرفا هم بهمون می زدند بهمون فشار می اومد تمرین کردیم شما اون موقع نشستید درس خوندید دست به سیاه سفید نزدید الان شما میرید دانشگاه یه خورده سطح درس که میاد بالاتر دیگه کم میارید دیگه نمازت قضا میشه اما ما از زمان دبیرستان اینو تمرین کردیم چند تا کارو با هم میتونیم انجام بدیم چون تو دبیرستان فعالیت کردیم فعالیت که کردیم معلوم شد ما بچه حزب اللهی هستیم مسخرمون می کردند به خاطر اینکه مسخرمون نکننند درس خوب می خوندیم ما همین کار و می کردیم من همین کار رو می کردم هم میرفتیم مسجد پست می دادیم زمان جنگ بود اون موقع پست می دادیم درس هم می خوندیم به عنوان درس خون های مدرسه معروف بودیم من مسول انجمن بودم اون موقع بسیج نداشتیم من مسول انجمن بودم هر شاگرد زرنگ شاگرد اول و جذب می کردم هر شاگرد اولا نه درسش خوب باشه ها شاگر اول شاگرد اول در استان شاگرد اول در مدرسه ما جذبش می کردیم این زبونی که می گفتند بچه حزب اللهی ها تنبل اند از بین می رفت تمام زرنگا رو جذب میکردیم این می شد انجمن ما این می شد بسیج ما بعد فعالیتم می کردیم بحث فلان کمونیست ها می اومدن با من مشورت می کردند مجبور بودن مشورت کنند چون کل کلاس تو دستمون بود کل کلاس دست ما بود هم درسمون خوب بود هم کار فعالیت می کردیم فلان می کردیم بیانمون هم خوب بود من سخنرانی می کردم سر صف دبیرستان که بودما سخنرانی می کردم صحبت می کردم همین طور همین کار می کردم به خاطر اینکه اونا بهانه دست نگیرند باید روزنامه می خوندم حالا درسامون جدا فعالیت جدا روزنامه هم باید می خوندم خو اینا بحث می کردن من نمیدونستم بحث چیه کلاه سرمون می رفت با روزنامه ها رو میخوندیم بعد شبم باید می رفتیم پست می دادیم صبح باید می رفتیم دوباره مدرسه این طوری کش میاد آدم دیگه طرف اینو عادت نداره یه خورده برنامه زیاد شد قاط می زنه لذا دانشگاه که میره نمازش قضا میشه معلومه دیگه قدرت کش اومدن نداره فقط یه کار می تونه بکنه چقدر ضعفه مجبورید شما درساتون رو بخونید کارهای دیگه رو هم بکنید بعد تاثیر گذار می شید این شکلی خیلی تاثیر گذار میشید(حضار : مثلا الان بخواهیم همون کار رو انجام بدیم مثلا برای ایام امتحانات الان یک هفته دیگه هم)ما ایام امتحانی هم همین کار و می کردیم یه خونه می گرفتیم حالا بچه ها که می گن خونه خالیه میخوان برن کار خلاف بکنن(خنده) ما خونه خالی می گرفتیم بچه پول دار داشتیم توی جمعمون یه خونه داشتن بیستا آدم می ریختیم توش بیستا آدم همه بچه حزب اللهی ها بیست و چهار ساعت درس میخونیدم حالا شما مسجد دارید اون موقع مسجد ما نداشتیم اینجوری بیست و چهار ساعت نه معمولی درس می خوندیما یعنی صبح درس می خوندیم تا ظهر بعد می رفتیم مسجد همه با هم نماز می خوندیم برمی گشتیم بعد ناهار می آورد می رفت از خونشون ناها رمی اورد(خنده)ناهار رو می خوردیم بعد دوباره درس می خوندیم تا غروب تا نماز دوباره می رفتیم مسجد خوابم می رفتیم این اونو صصدا می کردبعد دور همی هست جلسه قران این میزبان می شد فردا اون یکی میزبان میشد یادمه رفته بودیم خونه یکی از بچه ها خوابیده بودیم بعد داشتیم درس می خوندیم یکیشون خیلی رسمو منحنی ما رشتمون ریاضی بود خیلی رسم و منحنی کار کرده بود .