چگونه با خدا رو راست(صادق) باشیم؟
متن تفصیلی پرسش
بسم الله الرحمن الرحیم
چگونه با خدا رو راست(صادق) باشیم؟ چطور خورده شیشه نداشته باشیم؟
صوت پاسخ:
متن پاسخ
چیزی رو که گوش میکنه میخواد عمل کنه. اصلا نیت... مثلا میگه شما اینجا نشستی. چرا نشستی؟ میگی از ترس آقای جمشید پور و آقای موسفید. ببین! این روراست نیست الان! از همون اول که میاید مینشینید. چرا می نشینید گوش می کنید؟ بین خودت و خدا بگو نشسته ام تا به هر چیزی که فک کنم درسته میخوام عمل کنم. یک نفر تو جمع شما اینطور باشه مثل لوبیای سحرآمیز رشد میکند.مثل لوبیای سحرآمیز ها! شما چقدر سخنرانی تا حالا گوش داده اید؟! اگر یک بار تصمیمی گرفتی اینی که الان داره برا من میگه،طرف دیوونه میشه. من میتونم یه مثالهایی براتون بزنم اما میخورمش. مثال نمیزنم. چیزی رو که گوش کردید وقتی دیدید خوبه بگید میخوام بهش عمل کنم. این میشه روراستی. علمش با عملش، زبونش با دلش، همه اش یکیه. این میشه صادق. روراست. اما وقتی حرف نمیزنه، عمل نمیکنه. ظاهرش یه طوری، یه کار دیگه میکنه.
نگاه کنید! فکر کنم حضرت آقای زاهد بود. یکی از علما بوده تو تهران فامیلش زاهد بوده. فکر کنم ایشون بود. خیلی ازش تعریف میکنن. خیلی مقامات خاصی داشته از لحاظ عرفان. خیلی چیزهای خاصی ازش نقل میکنن. ایشون میگفت داشتیم با یه جمعیتی می رفتیم یه لوتی، آدم های تو خیابون، لات ها، اومد جلو گفت:« آشیخ! میگم ها! ما اونی که ظاهرمون هست هستیم! تو اونی که هستی هستی؟!» من اونی که هستم هستم! تو هم اونی که نشون میدی هستی؟! من لاتم! ظاهرم لاته، باطنمم لاته! کاری دی دارم میکنم اما همینم! تو که ظاهرت خوبه باطنت هم خوبه؟! دارم ترجمه میکنم. گفت ایشون نشست گوشه خیابون، اینقدر گریه کرد که حد نداشت! روراست بود! روز قیامت می گوید خدایا من لاأقل دروغگو نبودم! درسته کارهام بده اما همینم! من آدم بدی ام! دیگه فیلم بازی نمی کنم اما بدم ها! نمیخوام بگم کسی که فیلم بازی نکرد یعنی خوبه. مثلا من دوست دارم دزدی کنم و دزد هم هستم. آفرین! باریکلا! خوب نیست که. اما حدأقل مشکل دورویی ندارم. اشکالات دیگه دارم ها! تو چی؟ تو که الان اومدی تو مسجد قبول کردی عقلا خدا هست، جهنم هست، مسجد خوبه، تو که تو دلت این ها رو قبول کردی، ظاهرت هم اینطوریه، واقعا قبول کردی؟ من دروغگویم. صادق نیست.
پس ما ظاهرمون خوبه دلمون خوب نیست. میشه عدم صدق. ما وقتی اومدیم اینجا باید روراست باشیم. شهیدا رو راست بودن. توجبهه. محال بود یکی یه چیزی بشنوه، حتما بهش عمل میکرد. من این را چندین بار اینجا ذکر کردم. یک بار یکی اومد پیشم تو مسجد، گفت:« حاج آقا من میخوام دوتا سوال ازت بپرسم.» گفتم:« بفرما» گفت:« من آهنگ گوش میکنم. اصلا آهنگ میزنم. چند نوع آهنگ میزنم، خدایی هم هست ها! اصلا کلاس ندیدم! خودم بلدم! بعد حالا بهم گفتن بیام با شما صحبت کنم. چه اشکالی داره؟» بلند بلند! خجالت هم نمی کشید! همه فهمیدن! من نشسته بودم و این هم بلند بلند می گفت! بلند بلند میگه:« بله! من آهنگ میزنم!» من همون موقع می خواستم برم مسافرت.نمازم رو میخواستم بخونم، برم. بهش گفتم:«واقعا من الان هول ام! فرصت نمی کنم صحبت کنم. تا اینکه دو روز دیگه من برمیگردم با هم بنشینیم صحبت کنیم.» گفت:«باش! حالا من تا اون موقع چی کنم؟! بزنم یا نزنم؟» تو نگاه کنید وجدان رو. این یک بسکتبالیتی بود ـ نمیخوام خیلی دقیق بگم شناسایی بشه ـ دوست دختر مختر داشت. آهنگ میزد. بعد قیافش یه جوری بود. هیکلی بود. هیکل بسکتبالیستی داشت. بهش گفتم:« نگاه کن!شاید خوب باشه شاید بد. تو میتونی احتیاط کنی...» گفت:« نگاه کن حاج آقا! من احتیاط مِحتیاط نمیفهمم! بگو بزن! بگو نزن!» گفتم:« خب! فعلا نزن!نزن تا برگردم.» گفت:« باشه!» نگاه کنید چقدر صاف! خب! ما رفتیم برگشتیم. گفت:« دِ یالا، بگو مشکلش چیه؟» نشستیم یکم با هم بحث کردیم. تو بگو من بگو! تو بگو من بگو! قبول کرد.« حالا هرچی!» بلند هم حرف میزد ها! یعین همه چی میگفت هرکی هم میومد تو مسجد ما همه چیز رو میشنید. میگفت که چه کردم؟ کجا رفتم؟ یعنی من میخواستم پرده گوشی کنم این اینطور! قبول کرد موسیقی، آهنگ زدن و اینها حرومه نباید بزنه. تمام! دیگه نمیزد. خب! محصل بود. بعد رفت دانشگاه. رفت یه شهر دیگه. تو اهواز نبود. میومد هر چی سوالی داشت باهام تماس می گرفت دوباره برمی گشت شهرستان. دوباره میومد سوال می کرد بر میگشت شهرستان. مدلش اینطور بود. نگاه کنید آدم صاف چه شکلیه؟! حالا ما با هزار نفر آدم داریم حرف میزنیم. این از تو کوچه اومد. بعد اومد گفت:« حاج آقا من یه کتابی خوندم، توش یه روایتی اومده بود، یادم نیست روایت چی چی بود. روایتش یه چیزی بود که علوم دینی رو توش تشویق کرده بود. یادم نیست چی بود محتواش. من میخوام طلبه شم!!!» واویلا! خب! این یک تنبک زنی بوده الان میخواد طلبه شه! میخواست دانشگاهش رو وِل کنه! بهش گفتم:« تو حالا یکم صبر کن! دانشگاهت رو تموم کن! مدرکت رو بگیر! بعد با هم بریم تازه حرف بزنیم که آره یا نه؟! اصلا فکر نکن درباره اش! فقط بشین درسهایت را بخوان!» گفت:« باش!» گفتم:« یادش میره!» بعد اومد گفت:« آقا تمام شد! الان طلبه بشم یا نه؟» اینطور! شما نگاه کنید جدیت را! چندتا مسجدی اینطری ان؟ شما نگاه کن صافیش را. بعد خلاصه من نشستم هِی بالا پایینش می کردم. نه! برا چی میخوای بری؟ چرا میخوای بری؟ کی گفته که بری؟ بعضی موقع ها تو ماشین هست ـ بعضی از بچه ها تو ماشین باهام صحبت میکنن ـ باهام صحبت میکنه. میگه:«حاج آقا! ببخشید من اون موقع ها یه حرف هایی بهت میزدم، خیلی معذرت میخوام!» اون موقع یه حرفهایی بهم میزد. همون اول که تازه با هم آشنا شده بودیم یه کلماتی به کار میبرد تو حرف زدن هاش. خب! تازه کار بود نیمدونست احترام چیه و این حرفها چیه خیلی یه حرفهای چرت و پرتی بهم میگفت. این شروع میکرد اون موقع رو حلالیت می گرفت. میگفتم:« نه بابا! این حرف ها چیه؟!» حالا بحثمان را ادامه دهیم. بعد این آدم رفت طلبه شد!رفت طلبه شد! هرچی خواستم جلوش رو بگیرم، یعنی هر چی سنگ انداختم جلوی پاش که سختش کنم براش ول نکرد!! یه روایت خوند ها! یه روایت! یک دونه روایت! حالتش رو ببین! نمیخوام بگم شما باید طلبه شین ها! میگم تأثیر رو ببین! میگم آهنگ بده، میگه:« تمام! قانع شدم!» تمام! تو این وسط یک بار مسجد ارشاد اعتکاف گذاشت. این وسطا، قبل از این که طلبه شهف وقتی که دانشجو بود. مسجد ازرشاد اعتکاف گذاشت. تو اعتکاف یک نفر عمدا ورود کرده بود که وارد جمع بشه شروع کنه با بچه ها حرفهای انحرافی تفکری میزنه. مبانی تفکری انحرافی داشت این طرف شروع کرده بود با بچه ها حرفهای انحرافی میزد. همه بیست و چهار ساعته با همند دیگه! میومد با این گعده میکرد، با اون گعده میکرد، با این حرف میزد، با اون حرف میزد. یک دوست روحانی داشتیم اونجا بود. هر چه باهاش بحث میکردم، جدل نباید میکردیم دیگه، از یک طرف معتکفیم نباید جدل کنیم، از طرف دیگه این طرف داره یه حرفهایی میزد، میخواست معتکفین رو خراب کنه. آدمی بود اینطوری حرف داشت برا گفتن. می گفت:«وقتی حرف میزدیم، این همه جمعیت نشسته بودن. یه نفر بود اونجا می گفت:« خب حاج آقا داره درست میگه! چرا قبول نمی کنی؟!» گفت یکی بود خیلی صاف بود. اصلا هم نمیدونستیم کیه. که فهمیدیم همون پسرست! همین تنبک زنست. همین دوست دختریست. ببین جقدر صافه. ببین خورده شیشه نداشتن چقدر خوبه؟! تا قبول میکنه تمام! یعنی می گفت:« من داشتم با اون صحبت می کردم هیچ کس از من دفاع نمی کرد. این بود که نمیدونم کی بود؟» نمیشناختش. گفت:« وقتی باهاش حرف میزدم اون کمکم می کرد. من هم اصلا نمیشناختمش. می گفت:« خیلی حرفش منطقیه تو چرا قبول نمی کنی؟ چرا اینطور حرف میزنی؟ چرا لج می کنی؟» آدم صاف رو ببین! این آدم رفت دانشگاه، این آدم یک کتاب خوند، این آدم بعد رفت طلبه شد، همین طور تا آخر. بهش میگن صاف. صدق. گوش کردنش برای عمل کردنه. نمیخواد مثلا یه جزوه پر کنه پر از مطلب. نمیخواد این کار رو کنه. واقعا اگه قبول کرد این مطالب رو دیگه تموم! کتک ممکنه براش بخوره! مسخره اش ممکنه بکنن! ممکنه هم مدحش بکنن! ممکنه بهش باریکلا بگن! اصلا چیکار داری هر چی میخوان بگن به تو! شهیدا برا این رفتن که بگیم« إإإ! شهیدا! براشون صلوات بفرستید.»؟ نه؛حالاتشون رو نگاه کن چی شکلیه؟!
سوال: اگه کسی صادق نیست باید چیکار کنه؟
صادقانه باید به خدا بگه من صادق نیستم. خدا من دو رو ام. خدا من منافقم. بی آبرو أم. ـ کلمات را دقت کن ـ بسیار موثر است. خلوت کنه. دورکعت نماز بخونه. بعد سجده کنه. این را آیت الله مشکینی می فرماید. این رو به اسم بگه. روایته که این آدم روز قیامت محشور میشه، بهش میگن:« فاجر» اسمش «فاجر» است. نمیخوان فحشش بدن ها. فاجر، منافق، صداش میکنن منافق. اسمش منافقه. دورو. دو تا صورت داره. اسمشه. اسم های اونجا واقعی ان. مثلا ما میخوایم فحش بدیم، کلمه زشتی به کسی میگیم. اما اسما اونجا واقعی ان. {زُیِّنَ فی السَماءِ بِزِینُ العابِدین} اسمش اونجا زین العابدینه، امام سجاد(ع). {زُیِّنَ فی السَماءِ بِزِینُ العابِدین} ما روز قیامت اسم واقعیمون میاد. وقتی به خدا میگن من رو ببخش بهش میگن:«چِخ!» چرا؟ به مرغ ها میگن «چخ»؟! نه. برا کی این کار را میکنن؟ به گاو و گوسفند. بهش میگن «چخ». سگه. روز قیامت سگ میشه. و لذا صداش که میکنن بهش میگن «چخ»! حرف نزن «چخ»! سگه! بهش نمیگن سکوت کن! آدم نیست که بهش بگن سکوت کن، سگه. لذا روز قیامت این منافقه، دوتا صورت داره. اینا رو بگه به خدا. من که میتونم حداقل از دست خودم ناراحت بشم. ناراحتی که دیگه صادقانست. کسی هم نمیفهمه. تو دلمه. نماز میخونم خدایا حرف میشنوم نمیتونم جلوی شهوتم رو بگیرم. خدایا جلوی چشمم رو نمیتونم بگیرم. آبروم رفته. پیش تو آبروم رفته. چندبار امام حسین(ع) رو قسم برم؟! چند بار حضرت ابالفضل(ع) رو قسم بدم؟! حرف میزنه، حرف میزنه، حرف میزنه. به دادش میرسن، به داد رسیدنی! اگه روراست حرف بزنی این اتفاق می افتد. من افرادی را الان میشناسم. انقدر با اهل بیت رفیق اند، خیلی خودمونی با اهل بیت رفیق اند و یکی بهم گفت تو اجازه نداری بگی، گفت من یک کاری میکنم، یعنی یه دعایی می خونه، یه توسلی می کنه، این دعا کوه رو جا به جا میکنه. میگفت مشکلاتی برام پیش اومده مثل کوه! کوه جابه جا شده! انقدر این ها رفیق اند با اهل بیت اینطور میشه. روراست اند. خیلی مطلب مهمیه. روراستی خیلی مطلب مهمیه!