ارتباط ما با شهدا در زندگی چه قدر باید باشد؟

متن تفصیلی پرسش

بسم الله الرحمن الرحیم

اهمیّتِ شهداء در زندگی و اهمیّتِ رفتن به گلزارِ شهداء چه قدره ؟ و اینکه شهداء چه قدر می تونند در زندگی مون به ما کمک کنند ؟

صوت پاسخ:
متن پاسخ خدمتِ شما عرض کنم که ، تویِ تلویزیون دیدید یه برنامه هایی می گذارن برایِ پُختِ غذا ؟ حالا چه ربطی داشت به شهداء ؟!! یه برنامه هایی می گذارن برایِ پُختِ غذا . می گه بعد بهمِش می زنیم . این مقدار سُس می ریزیم روش . این طور دهنِ آدم رو آب می اندازه . بعد همینطور زیر و روش هم می کنه . هِی زیرِ آتیش می گذارتِش . مثلاً مالِ خوزستان دیدید این مَرده میاد حرف می زنه . یا مثلاً برنامه هایِ دیگه ای هم می گذارن شبکه ها ، آقاهه یه آشپزیِ قشنگی می کنه ، خانمه هم می شینه نگاه می کنه . خُب بعد چی کار می کنیم ؟ خانمه نگاه می کنه ، آقاهه آشپزی می کنه . اینها مُدِل هایِ جدید اند . بعد خدمتِ شما عرض بکنم ، بعد توضیحِ آب دار ... از این پُختِ غذا ، به پُختِ غذایِ بعدی . از این پُختِ غذا ، به پُختِ غذایِ بعدی . این نوع سُس بهتره به نظرِ شما یا اون نوع سُس بهتره ؟ این طوری سیب زمینی رو سرخ کنیم یا اون طوری ؟ همینطور که من دارم توضیح می دم شما تصویر کنید . بعد می رسیم به مخلّفات . نظرتون درباره ی قارا چیه ، قارا ؟ لواشک چه طوره به نظرتون ؟ دیدید آثارِش چه طور شد الان ؟ چه آثاری داشت ؟ آبِ گلوت رو قورت می دی . حالا اگر می تونی قورت نده . نمی تونی قورت ندی . حتماً قورتِش می دید . یه چند دقیقه مکث می کنیم ببینیم چی می شه . خُب ، دیدید بر اثرِ بحثِ درباره ی غذا چه طور روحِ شما با غذا یکی می شه ؟ اشتهایِ شما تحرک می شه . میلِ شما تحریک می شه . این غذا خوبه ، این غذا بده . این رو نمی خوام ، این رو می خوام . از بس وقتی بحثِ غذا می شه ، میلِ به غذا در ما تحریک می شه . این یه قواییه در ما . و این قوا تحریک می شه . کارِ خودش رو می کنه دیگه . من یه مدّتی بیمار بودم بعد MPU  بودم ، یعنی نباید غذا بخورم و سَرُم بهم وصل بود یه مدّتِ زیادی ، خیلی زیاد بود . بعد خوب بعضی ها التماسِ دعا اند . اینهایی که التماسِ دعا هستند ، خواب هایِ شهدایی می بینند ، فلان ، اینا . من همه اش خوابِ خوارکی، باقلوا ، بعد من هم رنگینکی ام ، هِی خوابِ رنگینک ... یه کِیفی بود هااا . حالا مثلاً شما نگاه کن طرف خوابِ شهید می بینه ... من خوابِ باقلوا می دیدم . اینها که می اومدن عیادتم بکنند ، برام رنگینک می آوردند ، می دونستند من نقطه ضعفم رنگینکه . بعد خلاصه ببینید ، فکرِ آدم متناسبِ با اون چیزیه که درباره اش فکر می کنه . با چی اُنس داری ؟ با غذا . همه اش اینه ؛ ساندویچ خوردی ؟ چه ساندویچی بود ؟ میری پیتزا بخوری ؟ ببین تویِ کیانپارس ساندویچ می دن دونه ای 25 هزار تومن ! خُب همینطور ، بستنی ، بستنیِ رنگی ، توش مخلّفات . همه اش از همین حرف ها . قوایِ شکمویِ من تحریک می شه . اگر درباره ی مُدلِ لباس با هم بحث کنیم . اصلاً این دفعه طرف حواسش نیست غذا چیه . پولی هم نداره که بره نون بخره . امّا میره یه لباسِ شیکّی می خره . پولی هم نداره ، لباسِ شیک . همه اش لباس و اتویِ شلوارِش خربزه پاره می کنه . همینطور همه اش تویِ فکرِ مُدِلِ لباسه . مُدلِ مو ... کچلِ اسمش چی بود ؟ زلف علی . بعد همینطور ، همه اش مُدلِ مو ، همه اش مُدلِ لباس . هر کسی رو نگاه می کنه ، تیپِّش رو نگاه کن . تیپّه . دقّت می کنید ؟ همه اش ... نگاه کن ، خیلی خوش تیپّه هااا . همه اش تویِ این چیز هاست . خُب حالا خطر هم داره ؟ خطر هم داره یه جاهایی . بعضی موقع ها حرومه ، نباید نگاه بکنه . اینها دیگه ... حالا فرض بکن حروم هم نیست . همه اش تویِ این وادی هاست . به اصطلاح از نظرِ علمی تویِ فسلفه ما می گیم ، اتّحادِ علم و عالم و معلوم . اون چیزی که شما بهِش توجّه پیدا می کنی ، معلومِ شماست . شما عالمی ، با علمِت یکی می شی . دیدی تویِ شکمو چه طور یکی شد ؟ دیدی چه طور همه ی ذهنِش غذاست ؟ تمامِ شخصیّتِش غذاست ، همه اش غذاست ، همه اش تیپّه ، همه اش لباسه . اگر درباره ی مسائلِ شهوتی فکر کنه ... فرض کن هیچ کاری نکنه هااا . فرض کن گناه نکنه هااا . فقط فکر کنه . حرف هایِ شهوتی ، فکر هایِ شهوتی ... آشِ نخورده و دهنِ سوخته هست هااا . همینطور فکر هایِ شهوتی بکنه . با شهوت یکی می شه . با مسائل شهوتی یکی می شه . هیچی هم نکرد هااا ، هیچ کاری هم نکرد هااا . نرفته گناهی بکنه هااا . فکر می کنه ، فکر . همه اش فکر می کنه . حالا رفته تویِ حرمِ امام رضا . تویِ حرمِ امام رضا نمی تونه استفاده بکنه . استفاده نداره ، همه اش فکر هاش شهوتیه . لذا آدم ها رو که می بینه ، شهوتی می بینه . چه طور اون که دنبالِ تیپّ بود ، آدم ها رو که می بینه ، مُدلِ لباسشون رو می بینه ؟ دقّت می فرمایید ؟ یه پزشکی از دوست هایِ ما بود ريال می فرمود که ... این پزشک متخصص دندون بود . گفت ما آدم ها رو که می بینیم ، فقط دندون هاشون رو نگاه می کنیم . اِاِاِه این دندونِش کجه . این اینطوریه . پلاکتِ دندونِش اینطوریه . همه اش ، تمامِ روح و فکر . گناهِ کبیره است که درباره ی دندون فکر کنه ؟ نه . اِاِاِه خندید ، دندون هاش پیدا شد . دودنِش کوچیکه ، این دندون با اون دندون فرق می کنه . این چه قدر گنده است ، این چه قدر کوچیکه . همونی رو که شما فکر می کنید ، همه چیز رو شما همونطوری می بینید . شهوتی ها شهوتی می بینند ، لذا باید بره دماغِش رو درست بکنه . چون الان دماغِش می خوره به این ور و اون ور ، باید بره درستِش بکنه . چرا ؟ خُب خیلی داغ چیزِ مهمّیه . همه اش تویِ این فکره . دماغِش رو باید بره درست کنه . عرض کردم یه کسی بهم نامه داده بود یه دانشجوی ، مالِ قدیم هاست ، خیلی هم مفصّل نوشته بود . این می گفت ... تویِ عدالتِ خدا شک کرده بود . بعد نکته اش هم این بود که خدا چرا من رو زشت خلق کرده . می گفت من خیلی زشتم . همه مسخره ام می کنند . حالتم شکلِ خیلی خاصّی داره . بعد براش توضیح دادم ، تو داری با یه آدم هایی می گردی که اون ها قیافه خیلی براشون مهمّه . همه اش بحث درباره ی قیافه است . خوراک بود هااا ، لذا همه اش بحث درباره ی خوراکه . تو دور و بری هات همه اش اینجوری اند . مثلِ اینکه بحث همه اش در باره ی فوتباله . وقتی فوتبالیست بود ، چه طور شوت کرد ، چه طور دریبل داد ، فلان . اصلاً من کاری ندارم که طرف قَدِّش بلنده یا کوتاست ، اصلاً توجّه ندارم . به فوتبالِش توجّه دارم . اصلاً قَدِّش رو توجّه ندارم . به اون چیزی که درباره اش فکر می کنید ، شخصیّتتون اون می شه . وقتی که درباره ی مسائلِ شهوت بود ، شهوتی می شه . خوراکی بود ، خوراکی می شه . قوایِ شهوتتون تحریک می شه . با اون قوّه ی شما یکی می شه . قوایِ شکمی و میلِ به غذایِ شما تحریک میشه . قوایِ بینایی شما تحریک میشه ، اگر ما به دنبالِ نقّاشی بودیم . مثلاً اینها که نقّاش اند ، همینطور که راه می رن مُدِل نگاه می کنند . مُدِلِش اینطوریه هااا . همینطوری ، اِاِه نگاه کن عجب طرحِ جالبیه . قشنگ پس زمینه ی خوبیه  این دیوار برایِ نقّاشی کردن . همه ی ذهنِش تویِ نقّاشیه . کارگردان ها نه همه اش دنبالِ یه شخصیّتی می گردند که ... این شکمِش بزرگه ، این که بزرگه به دردِ سرمایه دار می خوره ، می خوام شکمِش بزرگ باشه که بخور بخوره . این لاغره ، مستضعفه . همه رو همینطور تحلیل می کنه . همینطور که داره نگاهِت می کنه هااا . نگاهِ کارگردانی میکنه بهِت . همه ی عالم همینجور اند . اون قوّه ی شما تحریک می شه . اگر شما درباره ی شهداء فکر کردید ، کتابِ شهداء خوندید ، هِی از این کتابِ شهید به اون کتابِ شهید . از خونه تا مزارِ شریف . همینطور هِی رفتی هِی اومدی . هِی گفتی هِی بحث کردی . ذهنِت این می شه . اُنسِ با شهداء می شه . خوابِ شهداء می شه . باهاشون حرف می زنید . اون ها میان کمکِت می کنند . ارتباط برقرار می کنی . کمکِت می کنند ، می فهمی کمکِت کردند . وقتی آدمی حواسِش پرته ، کمکِش هم می کنند و نمی فهمه . خدا کمکِش می کنه و نمی فهمه . چه طور امام میگه ما دستِ خدا رو حسّ می کنیم ؟ پس چرا ما حسّ نمی کنیم ؟ او حسّ می کنه ، من حس نمی کنم . مقامِ معظّمِ رهبری دستِ صاحب الزمان رو حسّ می کنه ، من حسّ نمی کنم . اون کسی با اون چیزی که ارتباط داره ، حسِّش می کنه . من اصلاً حسّش نمی کنم ، اصلاً باهاش ارتباط ندارم . کسی که با شهداء ارتباط برقرار کنه ، حسّشون می کنه . لذا رابطه برقرار می کنه . برید با خانواده هایِ شهداء صحبت کنید . برید ... نه از بَس تویِ فکرِ عزیزِشون اند ، شهیدِشون رو حس می کنند . ما چون حواسمون پرته ، اتّفاق می اُفته دور برمون هااا ، امّا حواسمون نیست ، نمی بینیم . همین الان ممکنه یه ماشینی رد بشه حواسمون نباشه . شهید هم میاد ارتباطِ با ما برقرار می کنه ما نمی فهمیم . ما رفتیم خونه ی مادرِ شهید محمد رضا حقیقی ، همین که لبخند زد تویِ قبر . مادرِش تعریف می کرد ، می گفت ما باهاش زندگی می کنیم . در رو باز می کنه ، میاد توو ! من می بینمِش ، باباش می بینتِش ، همسایه هامون دیدنِش . از مادرِش برید بپرسید . من دیدم ، باباش دیده ، همسایه ها دیدن . ببینید ، نه از بس باهاش اُنس دارن . حالا ممکنه ما یه چیزی دیگه هم باشه ، اصلاً حواسمون نیست تویِ این چیز ها . درباره ی اینها فکر نمی کنیم . حالا اون هایی که با شهداء اُنس دارن مثلِ اینها ، روابطِ شهداء رو هم حس می کنند . می فهمه ، اِاِاِه بهِش عنایت کرد ، مُشکله رفت . من مشکلم اینه ، نمی فهمم مشکله رفت . حواسم پرته ، حواسم پرته . از یکی از مساجد اومده بودند پیشم ، یه مشکلِ اخلاقیِ بسیار حادّی داشت این شخص ، سال هایِ قبل ، خیلی حادّ بود ، خیلی بد بود . بعد یه دعوایِ مفصّلی باهاش کردم ، مفصّل . گفت چی کار کنم ، چه خاکی تویِ سرم بکنم ؟ گفتم چرا نمی ری از شهداء کمک بخوای ؟ چرا نمی ری باهاشون حرف بزنی ؟ این هم دیگه مستأصل شده بود ، بیچاره . آدمِ بیچاره می فهمه . خودِش برایِ من تعریف کرد ، گفت رفتم بهشت آباد رفتم سرِ قبرِ این شهید ها ، حالا یادم نیست کدوم شهید ها رو گفت . گفت کسی هم نبود ، نمی دونم شب بود ، روز بود ، یادم رفته ، خیلی قبل ، محصّل بود . می گفت اینقدر گریه کردم ، اینقدر داد زدم اونجا که به دادم برسید ، من بیچاره شدم . خودِش گفت ، برگشتم مشکلم حل شده بود . اصلاً غیرِ عادّی بود . در اثرِ ارتباط با هر چیز ، اون قوایِ ما تحریک می شه . قوایِ معنویِ ما در اثرِ با ارتباطِ با شهداء تحریک می شه . قوایِ معنویِ ما در اثرِ ارتباطِ با معصومین تحریک می شه . لذا شهید برونسی حضرتِ زینب رو می بینه تویِ جبهه . دیدتِش ، دیدتِش . از بس اینها ارتباط دارن . ما اصلاً ارتباطی نداریم . ما اصلاً تویِ این وادی ها نیستیم . پس قطعاً ارتباطِ با شهداء اثر داره و کمک هاشون رو می بینیم . خُب دیگه اگه اجازه بدید ، ختمِ جلسه ، صل الله علی محمد و آله الطاهرین.
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.