چگونه مشکلات مان را با دیگران مطرح کنیم؟
متن تفصیلی پرسش
بسم الله الرحمن الرحیم
جلسه پیش فرمودید اگر مشکلی برایمان پیش آمد سریع برویم آن را حل کنیم زیرا اگر سراغ آن نرفتیم سخت میشود آن را حل کرد. پیش چه کسی آن را مطرح کنیم؟ اعتراف به خطای خود پیش دیگران گناه نیست؟
صوت پاسخ:
متن پاسخ
خدمتِ شما عرض بکنم که شما میرید دکترِ اورولوژی ؟ معلوم نیست چی گفتم اصلاً ! دکترِ اورولوژی چیه ؟ مجاریِ ادراری . خُب ما برایِ مجاریِ ادراری میریم دکتر . خیلی زشته ، آبروریزیه . چه طور میری دکتر ؟ زشت نیست ؟ مجبور شدی بری . مثلاً فلان مثانه اش مشکل پیدا کرده ، چی شده ، باید بره دکتر ببینتش . همینطوری که آدم نمیره . گیر کرده که میره این کار رو می کنه . همینطوری که اجازه نداره . بله ، همینطوری گناه داره ، نمی شه این کار رو کرد . ما اجازه داریم گناه هامون رو به کسی بگیم ؟ نه اجازه نداریم . حالا بدترِش رو براتون بگم . خُب ما اجازه نداریم گناه هامون رو به کسی بگیم ، پس چه طور بعضی ها چشمِ باطن بین دارند ، آبرویِ ما میره ، همه چیز رو می فهمند . خدا که به بعضی ها چشمِ باطن بین داده ، آیا باعث نمی شه که باطنِ ما رو ببینه ؟ می بینه دیگه . خُب می دونه که من فول زدم . این رو چی کار می کنید ؟ یه قصّه براتون بگم ؛ یه کسی برایِ من می گفت که ، یک نفر از مسئولینِ استانی ، او به من می گفت ، من در زمانِ تحصیلاتم ، می گم تحصیلات که شما نفهمید حوزوی اند یا دانشگاهی . دوستم می گه رفتم قم برایِ زیارت و یه مسافرخونه ای پیدا کردم . می خواستم بگم چشمِ باطن بین رو نگاه بکنید . رفتیم یه اتاقی گرفتیم ، بعد ما فردا رفتیم دیدارِ مرحوم آیت الله مرعشیِ نجفی . آیت الله مرعشیِ نجفی تویِ قم هستند و کتابخونه شون معروفه و همونجا دفن اند . می گفت رفتم پیششون ، بهشون سلام بکنم . آیت الله مرعشیِ نجفی وقتی از دور من رو دید ، گفت اَخم هاش رو کرد تویِ هم . گفتم شاید به یه کسِ دیگه است ، چه ربطی به من داره ، اینهمه آدم ؟! گفت نزدیک شدم . گفت : برو برو . اینطوری هااا . گفت من رفتم ، ای خدااا ، گفت خیلی بهم فشار اومد . گفت رفتم و خُب دیگه هیچ . تویِ ذهنم اینجوریه که دارم تعریف می کنم ، این مالِ بیست سالِ پیشه . این شخص شاید بیست سالِ قبل این رو به من گفت . نمی دونم خودش هم حالا یادش هست یا نه . گفت رفتم تویِ همون مسافرخونه اتاقی که گرفته بودم ، خدایا چرا اینطوری شد ؟ من چه کرده بودم ؟ چی چی چی ، یادم افتاد من جُنُب بودم ! دقّت می کنید ؟ گفت جُنُب بودم ، یادم رفته بود غُسل کنم . من جُنُباً رفتم پیشِ ایشون . من رو که دید ، اینطوری کرد . گفت امتحانش می کنم . الان غسل می کنم ، میرم پهلوش ، می بینم چه طور می شه . آیت الله مرعشیِ نجفی اجازه نمی داد کسی دستِش رو ببوسه . این رو قبلاً عرض کرده بودم ، اجازه نمی داد کسی دستِش رو ببوسه . شاهد تویِ پرانتز ؛ یه طلبه ای برایِ من تعریف می کرد ، یه کسی اومد پیشِ آیت الله مرعشیِ نجفی ... اصلاً بَدِش می اومد کسی دستِش رو ببوسه ، نمی دونم حالا چرا . می گفت اگر کسی دستِش رو می گرفت ، محکم دستِش رو می کشید . نمی گذاشت کسی دستش رو ببوسه ، می کشید دستشون رو . می گفت یه سیّدِ غیرِ روحانی اومد ، دستِ آقایِ نجفی رو گرفت ، این می خواست بکشتِش ، این محکم چسبید . گفت محکم چسبید ، یه ماچِ محکمی زد رویِ دستش و گفت آیت الله مرعشیِ نجفی اینطوریش کرد که دستِش رو بکشه ، اُفتاد ، ناخواسته . این اُفتاد ، در حالی که رویِ زمین اُفتاده بود ... یکی از دوستام نقل می کرد ، می گفت من اونجا بودم . گفت به جدّه ام زهرا شکایتت رو می کنم ! به آیت الله مرعشیِ نجفی گفت ! این که اُفتاده بود زمین یه آدمِ معمولی بود ، سیّدی بود . آیت الله مرعشیِ نجفی خودش سیّدِ حسینی بود . گفت به جدّه ام زهرا شکایتت رو می کنم . آیت الله مرعشیِ نجفی گفت بیا بیا نرو نرو بیا ، حول برش داشت ، بُردش . با خودش بُردش . سوارِ ماشینِش کرد ، بُردش . گفت همه تعجّب ، کجا رفت ؟! گفت سوارِ ماشین شدند رفتند .
گفت رفت یه ساعتِ دیگه برگشت یه انگشتر خیلی گرون قیمتی بهش هدیه کرده بود . آرومش کرد ، راضیش کرد . می خواستم بگم ایشون به دست بوسیدن حسّاس بود . گفت فردا من غسل کردم رفتم ، لبخند زد ! حالا من یه آدمِ معمولی بودم ، نه اینکه من رو می شناخت ایشون هاا . گفت رفتم دستِش رو گرفتم بوسیدم ، راحت اجازه هم داد دستِش رو بوسیدم . دقّت می فرمایید ؟ حالا من مواردِ اینطوری تویِ ذهنم زیاد دارم ، نمی خوام حالا براتون بگم . خُب این دیگه بد تر شد . او اصلاً من رو می شناسه ، میدونه اوضاعم چه شکلیه . چه طور اینطور می شه ؟ نه این ها طبیب اند ، نه اینها اطبّاءِ دوّارِ به طبِّشون اند ، خدا پیشِ اطبّاء ، اونهایی که می تونند مشکلِ ما رو حل بکنند ، پرده رو می زنند کنار ، نه پیشِ همه . خدا که پیشِ همه این کار رو که نمی کنه . اون کسی که می تونه مشکل رو حل بکنه ، خدا پرده رو براش می زنه کنار . پس ما اجازه نداریم گناهنمون رو به کسی بگیم . من نمی تونم مشکلم رو حل کنم ، بر فرض ... بر فرض نتونستم مشکلم رو حل بکنم ، با نامه ، بی اسم ، بدونِ نشونه ، با تلفن ، واسطه ، فلان ، چی چی ، نشد . چی کار بکنم ؟ اگر مسئله منحصر شد ، هیچ راهی نداشتیم برایِ درمان ، فرضی داریم حرف می زنیم هااا ، من مجبورم بگم من اینم . چی کار بکنم ؟ فرضیِ هااا . خیلی ، صد تا راه داره هااا ، نامه می دم ، واسطه می فرستم ، بی اسم می گم ، می گم یه کسی اینطوری بوده شما نظرتون درباره ی اون کس چیه ، یه کسی رو من می شناسم ... صد تا فیلم می شه بازی کرد . می تونیم نگیم ، برایِ چی بگه ؟ چرا چکِ سفید بدیم به فلانی ؟ شما می خوای بری از آقایِ الف سوال کنی ، وقتی می ری بهش می گی ، چکِ سفید بهش دادی ، بهش نگو . خوب نیست . لذا شیوه هایِ مدل هایِ بچّه هایِ مربّی هایِ مساجد الان اینه . اینها نمی گن بیا بگو سیر تا پیازت رو . امّا شما مجبوری تویِ سیستمِ روانشناس ها سیر تا پیازت رو بهشون بگی . مُدِلِ کار اینجوریه . مُدِلِش اینجوریه . خودِ مُدِلِ مکانیسمِش اینجوریه . اگر ندونه چه طور حلِّش کنه ؟ علمِ غیب که نداره . باید بدونه . مثلِ دکتره . دکتر ، دکتر می دونه . ما تویِ سیستم هایِ خودمون این کار رو نمی کنیم . این دو تا سیستمِ هااا ، این سیستم متوقّفِ بر یک سری روایاته ، اون از بابِ آزمایشات و کلاس ها و ... اون هم لازمه ، اون هم خوبه ، اون هم مطلبِ بدی نیست هااا . امّا می خوام بگم اگر ما مشکلاتمون رو خودمون حل کنیم ، هیچ موقع به اینجا ها نمی کشه . از اون طرف گیر کردی ، هیچ راهی برایِ درمانش هم نداری . من این رو برایِ دوستان سابقاً عرض کردم . یه کسی یه مشکلِ اخلاقیِ حادّی داشت . به من یه نامه ای می داد . وقتی به من نامه می داد ، سه چهار تا واسطه می گذاشت . این به اون می داد ، اون به این می داد ، یه طوری به من می دادش . بعضی موقع ها به من می گفت با یه واسطه ای که من این رو گذاشتمِش زیرِ فلان جا ، زیرِ قالی یه چیزی می گذاشت ، محیط هایی که من می رفتم ، ارتباط داشتم ، می گذاشت یه جایی ، می گفت من فلان جا گذاشتم ، تو برو فلان جا برش دار . نمی فهمیدم کیه هیچ وقت . امّا به من می داد ، من هم بهِش نامه می دادم ، همینطور فلان . اینقدر نامه هاش ناراحت کننده بود ، اینقدر اذیّت می شدم که خدا می دونه . و اینقدر نامه هاش جانسوز بود که حدّ نداره . می گفت من چه طور خراب شدم ، چی شد که اینطوری شدم ، می خوام بگم داره چه طوری حرف می زنه هااا . حرفش رو داره می زنه ، خودش رو هم معرّفی نکرده . اینقدر نامه هاش جانسوز بود ، به قدری نامه هاش جانسوز بود که حدّ نداره . یعنی روضه ی مشکوکی بود . اینطوری هااا ، یعنی اشکِ آدم رو در می آورد . از حالِ توبه اش هااا ، از حالِ انقلابِ روحیش هااا ، اینطور منقلب بود . از بس متنِ این نامه قشنگ بود ، مثلِ یه دکلمه بود . انگار نامه اش دکلمه بود . اینقدر قشنگ ، دردمندانه ، برام روضه می خوند از خودش . چی کارش کنم این رو ، اون رو چی کارش کنم ، من اینطور شدم ، من اونطور شدم ... مثلاً نامه ی امین رو ببینید چه طوریه ، مثلاً نامه ی امین رو اگر دیده باشید . نامه اش رو اگر دیده باشید ، یه چیزِ قشنگی بود ، متنِش هااا . خودِ متن خیلی قشنگ بود و دردمند . بهش گفتم تویِ یکی از نامه ها ، بهش گفتم اجازه می دی نامه ات رو تویِ جلساتِ نوجوون ها و پسر ها بخونم ؟ اسمِش که معلوم نیست کیه . به من گفت بخون ، بگذار آبروم بره ... حالا آبروش نمی رفت ، اسمِش نمی دونم معلوم نیست کیه . بگذار من آبروم بره ، کسی دیگه مثلِ من بد بخت و بیچاره نشه . بخون که مثلِ من فلان شن ، بخون که بقیه فلان طور نشن . بخون ، اینطوری اینطوری . خیلی عباراتِش عجیب بود هااا . بهم می گفت بخون ، ولی با درد می گفت بخون . من از مشهد داشتم می اومدم ، نامه اش تویِ جیبم بود . بچّه ام بغلم بود ، جفتِ این شیشه قدیمی ها بود که شیشه اش رو اینطوری میارن پایین . یه مُشت کاغذ تویِ جیبِ من بود ، مثلاً این قدر . پُرِ کاغذ بود . این بچّه ام دست کرد تویِ جیبم ، اینها رو از تویِ جیبِ من کشید بیرون ، نامه از وسطِ اینها اومد بیرون ، باد بُردِش ! نامه از وسطِ این کاغذ ها اومد بیرون ، باد بُردِش ! حتّی خدا نخواست من بخونمش . خیلی توبه اش عجیب بود . پس ما چی کار کنیم ؟ لازم نیست برید به کسی بگید ، اوّلاً . خدا به شما یه چیزهایِ واجب و حرام هایی گفته ، باهاش درگیر شو . شهوته ؟ روزه باید بگیری ، نگاه نباید بکنی به خودت . به دیگران هم نگاه نکن ، به خودت هم نگاه نکن . دیگه این جملات غلیظ تر اند دیگه . نگاهِ چشمِ خیلی کلیدیه . به خودت گاه نکن ، به دیگران نگاه نکن ، روضه بگیر . مثلِ آدم متأهّل ها به ریش هات و قیافه ات و مو هات و اینها ور نرو ، با اینها ور نرو . اینها همه تحریک کننده است . خیلی اینها کلیدی اند . با یک سری باید و نباید ها می تونیم جلویِ خودمون رو بگیریم . از شهید ها می شه الهام گرفت ، شهید ها جوون هایی بودن ، خونواده هایی قاطی و پاتی . چه طور اینها به اینجا رسیدند ؟ اینها دیگه علماء که نبودند که . اینها که آقایِ مرعشیِ نجفی و بهجت نبودند که . اینها امام که نبودن که . چه طور این شکلی شدند ؟ تویِ خاطراتِ مقامِ معظّمِ رهبری هست ، اون موقع هایی که ایشون جوون بوده ، زمانِ مجرّدی اش ، علماء می گفتن نسبت به مباحثِ شهوتی عصمت داره . زمانِ جوونیش هااا . اون موقع ! الان دیگه کجاست ؟! و ایشون نسبت به مباحثِ شهوتی عصمت دارند . نگاه کن . چی کار می کرده با خودش ؟ هیچ ، یه جوونی بوده ، جوونِ طلبه ای بوده . چی کار می کرده ؟ پس راه هایِ پیشگیری وجود داره ، فرض کن نشد ، نماز هم یه راه بود ، یادتونه ؟ راه هایِ غیرِ مستقیم بود . فرض کن نشد ، از کی بریم بپرسیم ؟ از یه کسی که بتونه مشکل رو حل بکنه . می شه بهِش خودمون رو لوو بدیم ؟ نه نمی شه . اجازه ندارید خودتون رو لوو بدید . پس چه طور حرف بزنیم ؟ همین راه هایِ غیرِ مستقیم . نامه می دم ، واسطه می گیریم ، یه کسی بهم گفته من این مشکل را دارم ، یه کسی رو می شناسم مشکلش اینجوریه ، از این حرف ها . بعد دیگه اگر مجبور شد ، هیچ راهی وجود نداشت و حلِّ این ماجرا متوقّف بود ، فرضی داریم حرف می زنیم هااا . اونوقت باید بگه . خُب دیگه صلوات ختم بفرمایید .