چگونه می شود بعضی گناهان را از ذهنمان بیرون کنیم و چگونه غریزه جنسی را کنترل کنیم؟
متن تفصیلی پرسش
بسم الله الرحمن الرحیم
چگونه می شود بعضی گناهان را از ذهنمان بیرون کنیم و چگونه خود را در مقابل غریزه جنسی کنترل کنیم؟
صوت پاسخ:
متن پاسخ
خدمتِ شما عرض کنم که ، مثلِ جلسه ی قبل که عرض شد ، غضب رو دوستان مطرح کردند که ما عمداً جواب نخواستیم بدیم . چون بعداً شفاهی اومدن باهام صحبت کردند ، افرادِ مختلفی . گفتند شما راهکاری نگفتی ، من هم نمی خواستم عمداً راهکاری بگم . می خواستم بدونید خیلی خطرناکه . نمی خواستم بگم راهکار چیه ، فلان ، از این حرف ها . خواستم خطرناکِش رو ببینید . این غضبه و این شهوته ، مثلِ هم اند . غضبه و شهوته ، مثلِ هم اند . تویِ روایت داریم که شیطون گفته این دو تا ، کسی که عصبانی می شه و کسی که شهوتی می شه ، تویِ دستِ منه . من مثلِ توپ باهاش بازی می کنم . هر جا دلم خواست پرتِش می کنم . یک موردی باهام صحبت می کرد ، یه پدر مادری اومدن پیشم ، گفتن ای پسرِ ما اینقدر به ما احترام می گذاره ، این صحبت مالِ زمانه هخامنشیانه . بعد خدمتِ شما عرض بکنم که ، اومدند گفتند که سابقاً این بچّه اینقدر به ما احترام می گذاشت ، اصلاً بی ادبی هیچ . می گفت رفت کلاس های نم چی چی ، مدرسه براشون گذاشت ، اسمش رو نمی خوام بگم . کلاس براش گذاشت مدرسه و فلان ، می رن تحقیق و تفحّص و فلان و از این حرف ها ، اسمش هم همین بود . گفت دختر و پسر مخلوط . اونجا براش مسئله پیش اومد ، بعد یواش یواش اخلاقش عوض شد ، می گفت تویِ خونه با ما داد و فریاد می کنه ، میگه می رم شکایتتون رو می کنم ! میره پدر و مادرش رو شکایت می کنه کلانتری . اینطوری شد ، اینطور عوض شد . اصلاً خودش رو نمی تونه مدیریّت بکنه . عقلش کار نمی کنه . بعداً من این بچّه رو دیدم ، بعداً ضربه خورد ، بعداً مشکلاتِ شدیدی براش اتّفاق افتاد ، بعداً برگشت ، توبه شد . اصلاً انگار این آدم ، اون آدمِ قبلی نبود . اصلاً انگار تویِ حالتِ خودش نبود . بعد که متوجّه شد ، بعد خیلی جبران کرد . امّا دیگه ضرباتِ کاری بهِش خورد . بعد جبران کرد دیگه . امّا می خوام بگم که ، اصلاً عقلِش کار نمی کنه . شهوت و عصبانیّت این طوری اند . خُب لذا ما برایِ ... پس ما بدونیم اینطوری نیست که رفتیم توش ، راحت بیاییم بیرون . نگذار برات پیش بیاد . اگر برات پیش اومد ... من داشتم تویِ رادیو گوش می کردم ، یه خانمی بود صحبت می کرد ، می گفت شوهرم معتاد شده ، گفت هر چی بهش گفتم ترک بکن ، گفت نمی تونم ، گفت نمی تونم ترک بکنم . گفتم یعنی چی نمی تونی ترک بکنی ؟! مردِ گنده ، چرا می گی نمی تونم ترک بکنم ، آدم به این گُندگی ؟! گفت من نمی تونم ترک بکنم . گفت رفتم معتاد شدم که بهش ثابت بکنم می شه ترک بکنی . تویِ رادیو داشت زنه صحبت می کرد ، گفت نمی تونم ترک بکنم ! زنه هااا . یعنی از آثارِش اینه که ضعفِ اراده میاره براشون . نمی تونه خودش رو کنترل بکنه . می فهمه ، در حالی که می فهمه نمی تونه . این زجرِش بیشتره . روزِ قیامت اونهایی که گناهکار اند ، روزِ قیامت به شکلِ حیوونه ، به شکلِ گاوه ، به شکلِ مورچه است . یعنی الان کسی که گاو گوسفنده داره زجر می کشه ؟ یعنی الان گاو ها و گوسفند ها دارن زجر می کشن ؟ نه . چون گاو اند ، واقعاً گاو اند . اونجا واقعاً گاو نیست . روحِش آدمه ، مثلِ گاو میاد . می فهمه گاو نبوده ، گاو شده . این زجر داره . می فهمه و نمی تونه کاریش بکنه . چون گاو گاوه ، گوسفند گوسفنده . اونجا می فهمه حالتِش تغییر کرده . می فهمه الان گربه شده ، می فهمه الان میمون شده . می فهمه این رو ، لذا زجر داره . حالتِ شخص عوض می شه ... پس اگر رفتیم سمتِش ، دیگه طرف گیر می کنه ، بعد دیگه نمی تونه برگرده . این هم اینجوریه . اگر رفت ، فکر بکنه نه ، مسئله ای نیست . مثلِ اعتیاده . فرضِ برگشت معلوم نیست داشته باشه ، معلوم نیست رفت ، بر می گرده دیگه . دیگه میره نابود می شه . بعضی مواقع می گه من که آب از سرم گذشته ، یأس می گیرتِش و کُلّاً نابود می شه . از بابِ یأس می گه تویِ مدرسه آبروم رفته ، تویِ فایل آبروم رفته ، دیگه بر نمی گرده . خیلی باید شجاع باشی که بزنی زیرِ همه چیز ، بگی باشه من از اوّل شروع می کنم . بع قولِ یکی از دوست ها : یکِ یک . همه اینجوری نیستند که این کار رو بکنند . دیگه میره تا آخر ، آبروم رفته ، خیط شده ام ، فلان شدم . بر نمی گردند دیگه افراد . یه کسی بود که رفته بود و برگشته بود ، یه بار همین جا تویِ یکی از جلسات توضیح دادم . به من می گفت که من رفته بودم دانشگاه ، تویِ دانشگاهِ خارج از اهواز برام ارتباطی پیش اومد . یه زنی اومده بود سمتم ، یه زنِ فمینیستِ طلاقیِ کج ، اومده بود سعی می کرد رابطه برقرار بکنه ، گفت رویِ دلم اثر گذاشت ، می گفت که خیلی برام مشکل درست کرد . می گفت هر چی می خواستم خودم رو نجات بدم ، نتونستم و دیدم من بهِش میل پیدا کرده ام . بعد گفت با یه دردِ سری ، خودکشی خودِش رو نجات داد . می گفت : کو ؟ نماز هایِ من کو ؟ این همه اومدم مسجد ، پس کو فایده اش ؟ پس من اینهمه کلاس شرکت کردم ، فایده ی این کلاس ها کو ؟ به من می گفت ، می گفت : تو رو به خدا برو به بچّه ها بگو کلاس ها رو جدّی بگیرن . من همینطور بازی بازی سرِ کلاس ها شرکت می کردم . بازی بازی سرِ نماز ها شرکت می کردم . اگر همون موقع نماز هام رو جدّی می گرفتم ، کأنّه تویِ پادگان خوب داشتم تعلیم می دیدم . الان که میام تویِ میدونِ جنگ ، از اون معلومات استفاده می کنم . معلومه تعلیمات رو بازی بازی رد کردم ، شوخی شوخی . کلاس داشتیم ، هِی با هم جوک می گفتیم . کلاس داشتیم ، با موبایل بازی می کردیم . الان که اُفتادم وسطِ معرکه ، اصلاً معلوماتم به دردم نمی خورند . گفت هیچ زوری نداشتن ، نماز هام زور نداشتن ، کلاس هایی که رفتم زور نداشتن ، هیچ قدرتِ مقاومت نداشتم . اینقدر ناراحت بود از دستِ خودش که حدّ نداشت . می گفت اگر از اون کلاس ها استفاده کرده بودم ، الان این بلا سرم نمی اومد . گفت اون زن ، چاقوش رو کرد تویِ شکمم ، تیکّه تیکّه ام کرد ، دراومد رفت ، بعد ولمم کرد رفت . فمینیستی بود . احساس می کنند فمنیست ها ضدِّ مرد هان . اینطوری ، نتونست خودش رو مدیریّت بکنه . لذا ما برایِ اینکه به این مخمصه نیافتیم ، اوّل بدونید اگر رفتید دیگه برگشتِش حساب و کتاب نداره . جلو گیری کن . چه طوری جلوگیری کنیم ؟ نگاه نکن . نگاه نکن راحت می شی . نگاه نکن راحت می شی . چشم هات رو ببند ، تمرین کن نگاه نکنی ، وقتی این کار رو کردی ، راحت می شی . در خاطراتِ مرحوم ... کتابِ فضیلت هایِ فراموش شده ، در اونجا خاطراتِ آقایِ راشد هست ، پدرِ آقایِ راشد ، اونجا می فرماید آقایِ تربتی ... ایشون می فرماید ، پسر ، پسر همین آقایِ راشد ، آقایِ راشد یه روحانی بوده ، بعد زمانِ شاه تویِ رادیو سخنرانی می کرده . بعد پدرش آدمِ بسیار عارفی بوده ، مجتهدی بوده ، کشاورز . مجتهدی بوده ، کشاورز ، بسیار عارف . بعد ایشون می گفت که من یه بار رفتم خونه بعد سرِ راه چشمم به یه نامحرم خورد . به پدرم نگفتم . گفت این چی بود رفتی امروز چشمت بهِش خورد ؟! نگفتم هااا ، اون خودش گفت . گفت بابا اشتباهی چشمم خورد . عمدی نخورد ، اشتباهی خورد . گفت چرا سرِ خیابون که می ایستی ، این ور اون ور رو نگاه می کنی که اشتباهی چشمت بخوره ؟ نگاه نکن این ور اون ور رو . چه ضرورتی داره این ور اون ور رو نگاه می کنی ؟ نگاه هایِ غیرِ ضروری . چرا تویِ ماشین رو نگاه می کنی ؟ چرا دمِ خونه ها رو نگاه می کنی ؟ شاید اشتباهی به چشمت خورد . چرا تویِ بالکن ها رو نگاه می کنی ؟ شاید یه کسی اومد تویِ بالکن ، چی کار می کنی ؟ اگر اومد چی کار می کنی ؟ یه لحظه است . اگر یه لحظه عکس گرفتی ، با عکست خیال پردازی کردی ، چی کار می کنی ؟ معلوم نیست دیگه برگردی هااا . دیگه طرف سرِ کلاس می شینه ، امّا گوش نمی کنه . این آثارشه . سرِ کلاس می شینه ، دیگه حواسش نیست . دیگه مشکل پیدا کرده . حواسش پرته . این تجربه ی سی ساله منه . دیگه گوش هاش نمی شنون . چشم هاش نگاهت می کنه امّا حواسش نیست . کُلّاً حالتش غیرِ طبیعیه . خیلی این جدّیه . مربّی ها فکر می کنند این مشکلی داره ، خانوادگی داره ، نخیر . خُل شده . رسماً خُله . عقلِش کار نمی کنه . مدیریّتِ روح نداره . عصبانیّت و شهوت این جوریه . از همون اوّل ، قبل از اینکه اتّفاق بیافته ، خودتون رو مدیریّت کنید . من این رو سابقاً برایِ دوست هایی عرض کردم این رو . مثالم رو اینجوری عرض کردم . گفتم که شما وقتی با یه بچّه ای مواجه می شید ، یه بچّه خصوصیّاتِش این شکلیه که اگر ادرار پیدا بکنه بهش فشار بیاد هر جا هست خیس می کنه . اگر گرسنه اش شد ، می گه من مامان گُشنمه ، من مامان گُشنمه . بابا زشته ، جلویِ مردم نگو من گُشنمه . میگه ، بچّه میگه . خوابش گرفت ، دراز دراز می گیره می خوابه . اینطوری ، بچّه اینجوریه دیگه . بزرگ ها ادرارشون نمی گیره ؟ چرا ، خودشون رو نگه می دارن . گشنه اش می شه چی ؟ هیچی نمی گه ، تا بریم خونه یه چیزی بخوریم . خوابش گرفت چی ؟ به زور خودش رو حفظ می کنه . دراز دراز می گیره می خوابه ؟ نمی کنه این کار رو دیگه . بچّه ها اینجوری نیستند ، این کار رو می کنند . اگر یه کسی از نظرِ شهوت بچّه بود ، تا شهوت پیدا کرد خودِش رو وِل می ده . نمی تونه خودش رو مدیریّت بکنه ، بچّه است . از نظرِ شهوتی بچّه است ، نمی تونه خودش رو کنترل بکنه . یعنی بقیه ی شهداء چوبِ باقالی بودند ؟ هیچ رگی نداشتند ؟ حسِّ شهوتی نداشتن ؟ پس چی کار می کردن ؟ بی حسّ اند ؟ ابراهیم هادی بی حسّه ؟ حس نداره ؟ تیپ نداره ؟ چی کار می کنه ؟ تا شهوتِش می گیره خودِش رو وِل می ده ؟ باهاش درگیر می شه ، خودش رو حفظ می کنه . بچّه نمی تونه این کار رو بکنه . بچّه به سن نیست هااا ، به روحِش بچّه است . روحِش لوسه . نمی تونه خودش رو مدیریّت بکنه . وِل می ره ، بعد می ره . بعد آبروش می ره ، مسئله براش پیدا می شه ، صد تا اتّفاق می افته ، بعضی ها دیگه روشون نیست دیگه برگردند . پس ما چه کنیم ؟ یک ، نگاه نکنیم ، چشمه رو ببند . راحت می شی . گوش نکن . گوش نکن ، یعنی چی ؟ یعنی وقتی دوست هات دران سرِ کلاس جوک می گن ، جوک هاشون رو ... خودش رو داره سنگین می گیره که یعنی من با شما نیستم ، امّا داره گوش می کنه . خُب داری گوش می کنی ، جُک هاشون رو داری می شنوی ، جوک هاش برات مسئله درست می کنند ، اون ها حرف هایِ بد دارن می زنند . تو که گوش می کنی ، تصویر برات درست می شه . از چشم و گوشت ، تصویر برات درست می شه تویِ ذهنت . بعد برایِ خودت دردِسر درست می کنی . آشِ نخورده و دهنِ سوخته . ملاحظه می فرمایید ؟ جلویِ چشمت رو بگیر ، جلویِ گوشت رو هم بگیر . یه بار ما یه جایی رفته بودیم ، کلاس داشتیم ما برایِ دختر ها ، خیلی قدیم . بعد یه خانمی اومد از من چند تا مسئله ی شرعی پرسید ، صداش رو اینطوری ضعیف کرده بود . خیلی ، من خیلی سنّم کم بود . گفتم خانم درست صحبت کن . صدا درست کن . بعد خودش رو گرفت ، درست صحبت کرد . یکم شُلِش کنی ، کارت تمامه . محکم صحبت کن ، چه طرزه صحبت کردنه ؟ یکم برو عقب تر . خیلی این ها جدّی اند . اینها بازدارندگیه . بازدارندگی خیلی آسون تره تا بعد بخوای بری درمانِش کنی . درمانِش پدرت درمیاد . برایِ یه مسئله ده سال طول می کشه . یه مسئله ده سال طول می کشه ، حدِّ اقلّ . حدِّ اقلّ ده سال طول می کشه . خیلی این جدّیه . حرف گوش نمی کنه . اون موقعی که باید گوش بکنه ، گوش نمی کنه . بعد اُفتاد تویِ مخمصه ، بعد حالا برو خودت رو نجات بده.