چگونه مانند حاج قاسم سلیمانی مخلص شویم؟

متن تفصیلی پرسش

بسم الله الرحمن الرحیم

چگونه مانند حاج قاسم سلیمانی مخلص شویم؟

صوت پاسخ:
متن پاسخ همین الان گفتم که . قرآن چی گفته ؟ إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ بِخٰالِصَةٍ ذِكْرَى اَلدّٰارِ ، این یه راهه . راه هایِ دیگه ای هم داره هااا . امّا قرآن این رو گفته . قرآن گفته آدم ها با یادِ مرگ خالص می شن . خود به خود این آتیشِ مرگ ، ناخالصی ها رو می سوزونه . آدم ها دیگه وقتی می خوان حرف بزنند ، نمی خوان قیافه بگیرن . نمی خواد مطرح بشه . حرف می زنه ، دنبالِ مطرح شدن نیست . خیلی مهمّه . یه جایی مثلاً می بینه نیّتِش مطرح شدنه ، این کار رو نمی کنه ، می گه تو این کار رو بکن . بگذار به اسمِ اون ، این کار تمام بشه . من که می خوام به نتیجه ی مطلب برسم . به اسمِ یه کسِ دیگه ای این کار رو می کنه . لازم نیست به اسمِ خودِش تمام بشه . وقتی نیّتِش مرگ شد ، ذکرِ دار شد ، مواظبه اونجا خراب نکنه . لذا روایت داریم عاقل ها قیامت رو لحاظ می کنند ، عاقل ها ، آدم هایِ عاقل . فکر می کنه من دو روزِ دیگه میمیرم . الان مُردَن یه چیزِ یقینیه که آدم ها ازش غافل اند . الان شما یقین داری که سقف میاد پایین ؟ احتمالِش چه قدره از لحاظِ محاسباتیِ احتمالات ؟ یک دوّم . درسته ؟ احتمالِ اینکه این سقف بیاد پایین یک دوّمه . نصفه هااا ، امّا شما محلِّش نمی زاری ، چون یک دوّمه . ملاحظه می فرمایید ؟ شما یعنی احتمال است یک دوّم که این سقف بیاد پایین ، ممکنه نیاد . احتمالِ اینکه بمیریم چنده ؟ صد درصد ! مثلِ این باهاش برخورد می کنم . یقینیه هااا ، یه چیزِ قطعیه ، ولی من برام هیچی نیست . عاقله این یقین رو لحاظ می کنه . احتمال بدید الان که میرید بیرون یا تویِ تاریکی که میرید یه عقربی هست . این احتمال چی کار می کنه ، یک دوّم ؟ یک دوّم عقرب هست ، یک دوّم عقرب نیست . حسابِش می کنیم دیگه . صد درصد می میریم . انگار هیچ ! این آدم عاقله ؟ تویِ روایت می گه عاقل مرگ رو لحاظ می کنه . تمامِ سیستمِ زندگیش عوض می شه . چه شکلی می شه ؟ شجاع می شه . از چی می ترسه ؟ (معلوم نیست ) . شجاع می شه ، اهلِ توکّل می شه ، می بخشه ، ایثار می کنه . من یک بار خواب دیدم ... یک بار گفتمتون . خواب دیدم که ساعتِ نُه می میرم . نُهِ فردا . الله اکبر ، این چه خوابی بود من دیدم ؟! نکنه حالا من فردا ساعت نُه بمیرم . الان نه ، خیلی قدیم ها . معمم هم نبودم ، طلبه بودم امّا نمی دونم معمم بودم ، نبودم . نه معمم نبودم ولی طلبه بودم . خواب دیدم من فردا نُه می میرم . یه کسی اومد بهم گفت پول بهم قرض می دی ؟ پولِ کمی بود ، یه دو هزار تومن ، سه هزار تومن . گفتم آره بیا بیا . گفتم من که می خوام نُه بمیرم ، بگذار پول قرض بدم . اگر نمی خواستم بمیرم معلوم نبود که بهِش پول قرض بدم . واضحه چی گفتم ؟ فکر کنم این خوابه رو بخاطرِ اون دیدم . هه هه . یعنی اگر این خوابه رو نمی دیدم ، احتمال نمی دادم که بخوام بمیرم دیگه ، بُخلَم می گرفت ، پول دیگه بهش نمی دادم . شاید خودم کار داشته باشم . احتمال نمی دم یه مسئله ای برام پیش بیاد ؟ احتمال ، احتمال ، احتمال . پول قرض نمی دادم ، بُخل می ورزیدم . امّا اگه بخوام بمیرم ، بگذار خیرات کنم . راحت می گذره ، عفو میکنه ، می بخشه . شما یه حرامی دیدی تویِ دانشگاه ، می گی اگه اخراجم کردند چی ؟ اصلاً این محاسبات رو دیگه نمی کنی . اصلاً این محاسبات رو نمی کنی ؟ آدمی که مرگ براش جدّی باشه این کار رو نمی کنه . بعد نه این مرگی که به شکلِ اینکه پیر بشی ، بمیری . شهادتی ! خودم می رم انتخابِش می کنم . یه کلاس بالا تره هااا . نَه اینکه می میرم ... اینکه ساعتِ نُه بمیرم خودِش می کنه این کار رو . اینکه من بدونم فردا ساعتِ نُه می میرم ، خودش آدم رو جمع می کنه . نَه ، یه کلاس بالا تر میره ، میره مرگ رو انتخابِش می کنه . نَه اینکه اون بیاد . من یک بار خواب دیدم ، بهم گفتند الان تو یکمِ دیگه می خوای بمیری . این یه خوابِ دیگه است هااا . خواب دیدک گفتن تو الان می خوای بمیری . این هم مالِ قدیم هاست ، همون اوائلِ طلبگی . خیلی روم اثر داشت . این رو گفتم یک بار . خواب دیدم که می خوام بمیرم . چی کار کنم ، الان می خوام بمیرم ؟ همین ، همین طور تویِ خواب این شکلی، بشینم قرآن بخونم . از حولم نشستم قرآن خوندن . چهارزانو نشستم رو به قبله بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ  اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ  … همینطوری از روی حول هااا ، حول و ولا . تصویر کنید چهارزانو نشستم ، سرم رو خم کردم ، اینطوری قرآن به دست ، هِه هِه اینطوری شروع کردم به قرآن خوندن . یک دفعه ازرائیل اومد . ازرائیل اومد جلوم . گُمبی اومد جلوم ، من می ترسیدم نگاهِش کنم . همینطوری یواشکی فرض کنید چهارزانو نشستم ، سرم تویِ قرآنه ، یواشکی نگاهِش کردم ، تا رونِش رو دیدم . رونِش لخت بود . پاهاش لخت بود . بعد مو هایِ پاهاش میخ بود . من رو به قبله ، اون رو به رویِ من . اون دستِش رو گذاشت رویِ کمرِ من . تویِ خواب هِ هِ هِ هِ ... این همه لاف ، لوف ، حزب اللهی ، فلان ، ازرائیل پاهاش میخ بود . حالا یک بار شما می ری مرگ رو انتخابِش می کنی ، نه اون بیاد . میره دنبالِش گیرِش میاره ، فرضاً که سالمه . نباید اعمالِش رو حل کرده باشه ؟ نباید کسی از دستِش ناراحت نباشه ؟ نباید گناه نکرده باشه ؟ میگه می شه گناه کرده باشه ، دنبالِ مرگ بره ؟ میرم جهنّم ! دیونه ام برم جهنّم . یه خورده مهلت ، خدایا یکم آوانسی بده ، یه چیزی ، خراب کردم . دلِ اون رو شکوندم ، نگاهِ به نا محرم کردم ، نماز هام افتضاح اند ، چه قدر نمازِ قضا دارم ، روزه هام نمی دونم چه جوریه ، صبح ها دیر از خواب بلند شدم ، همه چیزم تویِ هواست . این دیگه نمی تونه دنبالِ شهادت بگرده . امّا کسی که دنبالِ شهادت می گرده باید بیاد اینها رو صاف بکنه . باید بره این رو راضی بکنه ، اون رو راضی بکنه . رو بزنه ، ببخشید ، غیبتت کردم . آبرو ریزیه ، غیبتت کردم ، حالا چه خاکی به سرم کنم . چه طور بهِش بگم ؟! همه ی اینها رو که صاف کرد دیگه راحته ، دیگه می خنده . بچّه ها تویِ جبهه ، باور کنید ، تویِ جبهه ها انگار رفتن فیلمِ کُمِدی . هست تویِ فیلم ها توضیح می دن اینها همه التماسِ دعا اند . این مالِ شب ها بوده ، نه روز ها . روز ها جوک . می خندیدند ، سرِ حال ... هیچ اذیتی ، چیزی ... مرگ رو دنبالش اند . مشکلی نداره . از چیزی نمی ترسه . لذا شوخی می کنه . ما وقتی اومدیم تویِ شهر انگار مصبیتی بود . نمی تونستیم تحمّل کنیم . می خواستیم خفه بشیم . اونجا که می رفتیم ، لِی لِی می کردیم ، از خوشحالی و شنگولی . شب ها بچّه ها می رفتن گریه می کردن ، مناجات . روزِشون اینجوری نبود . یادمه می رفتیم غسل می دادیم ، شب . حالات رو نگاه کنید . یه کسی بود ، یه سیّدی بود ، روحانی نبود ، بسیجی بود ، تعبیرِ خواب بلد بود . یه کسی اومد بهِش گفت که ، قدرتِ تعبیرِ خوابِش رو می خوام بهتون بگم . یه کسی ، یکی از دوستام اومد بهِش گفت خواب دیدم که ظرفِ انارِ بزرگ ، پُرِش انار ، این انار ها کوچولو کوچولو کوچولو ، یه انار هایِ گنده ای هم وسطِش . گفت من رفتم این انار بزرگه رو بردارم ، دیدم نه ، این انار کوچیکه رو برداشتم . از خواب پریدم . گفت نمی دونم چی بود خوابم . اون هم گفت من هم نمی دونم . امّا همین یکی دو روزه معلوم می شه . خوابِت تعبیرت سریعه . نمی دونم از کجا فهمید . بعد یه دفعه مجروح شد ، تیر خورد تویِ گردنِش از اینجا اومد بیرون . شهید نشد هااا ، مجروح شد . گفت هااا ، اون گندهِ شهادت بود ، اون کوچیکه مجروحیّت بود . من مجروحیّت رو انتخاب کردم . مُدلِ قدرتِ تعبیرِش رو می خوام بگم . خودِش می گفت ... می خوام بگم حالتِ معنویِ بچّه ها رو نگاه کنید ، ذِكْرَى اَلدّٰارِ . داری که انتخاب بکنند هااا . نه اینکه خودِش بیاد هااا . کلماتم واضح اند ؟ ایشون می گفت ، خودِش می گفت ، این سیّده . می گفت خواب دیدم ، یه روزی ، یه کسی شکلِ خودمه ، ایستاده بود کنارِ خیابون ، یه کسی شکلِ خودم سوارِ اسبه ، خودم دارم خودم رو نگاه می کنم . می گفت اونی که شبیهِ من بود یه شالِ سبزی هم کمرِش بود ، نه اینکه سیّد بود . گفت شالِ سبزی هم کمرِش بود ، سوارِ اسب بود . گفت اسبِ رَم کرد زدِش زمین . اووو بدو دنبالِ این طرف ، اون که شکلِ من بود . اون که شکلِ من بود بدووو ، اسبِ هم دنبالِش . گفت رفتم تویِ یه غاری . تویِ کارتون ها هست ، رعد و غبار و اینطوری ، طق پوق طق پوق اینطوری . گفت رفتم تویِ غار طق پوق طق پوق اینطوری ، این طرف که شکلِ من بود اومد بیرون لباس هاش پاره ، خونی مالی ، اومد اینطوری شرمنده رفتم جلوش گفتم خیلی معذرت می خوام ، ببخشید ، ببخشید اینطوری شد . گفت عیبی نداره ولی دیگه غیبت نکن . نفسِ سَرکِش . اسبِ ، نفسِ سَرکِش ، زدِش زمین چون غیبت کرد . گفت اشکال نداره ولی دیگه غیبت نکن . وقتی کسی مرگ رو دنبالِش می کنه که بگیرتِش ، اینها رو دنبال می کنه . شنگول می شه ، شاد می شه ، تیز می شه ، عجیب می شه هااا . شهید هم نمی شه ، شهید هم نمی شه ! هیچ ، سرِ کاری بود ، فقط می خواستند تو دِل بکنی . حالا سردار سلیمانی از کِی می خواسته شهید بشی ؟ معلوم نیست کی شد ؟ پیر شد بعد شهید شد . فقط می خواستند تو دِل بکنی ، همین . نه اینکه تو فردا شهید می شی که . آقا نمی خواد شهید بشه ؟ می خواد شهید بشه . فقط می خوان ما دِل بکنیم ، همین . هیچی ، سرِ کاری بود . اگر این کار رو کردید ، همه ی اینها حل می شه . خیلی مهمّه .
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.